امروز رفتم فرهنگ و تو کافه اش چایی خوردم.چند تا از بچه های قدیمی کافه چکاد که با هم کتاب میخوندیم رو هم دیدم.نمیدونم.تاریخ،داستان،علم.کی خوشحال تره اینجا؟کسی که میدونه یا نمیدونه؟

روحِ کی بزرگ تره؟ما آدم های شهریِ با چهره های دلنشین ولی با روح هایی کوچک.روحی حقیر که آزار میدهد اما خودش آرام باشد.بی خیالِ هر کس که در این راه از بین میرود؟روح آدم های بی سواد و کتاب نخوانده گاهی بسیار بزرگ نیست؟


جشن دانشگاه.پول هدر دادن به یه آدم خوش تیپِ گوشت تلخِ با صدایِ ساختگیِ روان خراشِ ناتمامش؟یا شاد کردن یک خانواده نزدیک عید؟راستی الان کرمانشاه چه خبر است؟باران که باریده در چادر ها به خودکشی فکر میکنند؟آینده ی چند نفر از بین رفت؟هنوزم بعضی وقتا بغض میکنم.دختر بچه ای که صبح پا شد و توی یه شهر تنها شده بود.دختری که تازه دامادش رو از دست داده چند وقت طول میکشه بتونه به زندگی برگرده؟


قیامت یوم من لا ینفع مال و لا بنون.فقط همین روزهای امتحان را میاورند و والسلام.