بسم الله

من درس این سال هایم را دوست ندارم.فقط وقتی در تلویزیون فقر را میبینم به خودم میگویم من وظیفه دارم تا درس بخوانم و به آدم ها کمک کنم.ولی از درس هایم خوشم نمی آید.این سختی ها را با دوستانم تحمل کردم اما حالا تنها شده ام.حالا از خودم بدم می آید.حالا فکر میکنم توانایی انجام کارهایی که بقیه به راحتی انجام میدهند را ندارم.جس میکنم طرد شده ام و بر حلاف چیزی که همه فکر میکنند میخواهم به این زندگی خاتمه بدهم.خودکشی؟خودکشی فقط جسمی نیست.من روحم را کشته ام.من نه عاشق چیزی هستم و نه از چیزی لذت ببرم.این از درجات بالای افسردگی است.نگران آینده نیستم.میدانم چیز بدی نخواهد شد.اما از امروزم هم لذت نمیبرم.اگر خدا و خانواده نبود تا به حال به احتمال زیاد خودکشی کرده بودم.راستی این چیست که به آن میگویم زندگی؟تحمل؟


تو بی رحمی و من بی رمق.

تمام شد هر چه بود.

حالا هر چه به تو مربوط است باید از من فاصله بگیرد.همه ی آدم هایی که به تو وابسته اند