بسم الله


چی شده؟چی شده که از من فرار کردی؟چشماتو بستی و فک کردی همه مشکلات دنیارو حل کردی؟اون موقع هارو یادت میاد که سرحال نبودی زنگ میزنی پا میشدم میدوییدم میومدم با اینکه یه وقتایی خسته بودم کار داشتم شاید دلم میخواست بخوابم حتی.ولی میخواستم پیشت باشم.چی شدش که یهو دیدی نباشم بهتره؟فک کردم باید پام وایسی؟تا روزات سخت شد بابات مریض شد یکم بهم نزدیک شدی کم آوردی؟مگه نمیگفتی دوسم داری؟این بود دوست داشتن؟این بود رفاقت؟که تا تو اون دانشگاه مزخرف اینطوری شد زود بکشی بری و بگی ولش کن.من "الان"اینطوری بهترم؟باشه.خسته نباشی.دمت گرم.خیلیم دمت گرم.ولی دیگه جای من اونجا نیست.

وقتی میخوام با مامانم حرف بزنم ناخودآگاه میزنم زیر گریه.با هیچ کس نمیتونم طولانی مدت حرف بزنم.چی شده حالا؟لای اون سیگارا و کتابا و فیلما و آهنگای عجیب دنبال زندگی میگردی؟میخوای اینا آرومت کنه؟نه هیچی آرومت نمیکنه.دنبالش نگرد.همیشه به خودم میگم گندم بزنن که اومدم جایی که باید با دلخوشی توش میموندم.حالا چی شد که میری و حتی خبرم نمیدی که یه وقت احیانا منو نبینی؟آره برید.برید تو زندگی های فوق العادتون غرق شید.زندگی هایی که هیچ وقت روزهای سخت نداره.هیچ وقت غصه نداره.هیچ وقت موندن نداره.پای سختیش موندن یه روزه.بعد میبندی چشماتو و دوباره از نو.