بسم الله

یه شبی از همون شبا که خوابم نمیبرد میشستم همینجوری هی فک میکردم بود.

ساعت شده بود چهار و پنج صبح.زدم بیرون رفتم تو باغ خونه خالم اینا یه هوایی بود.این نسیمِ دم صبح با بوی گل ها و صدا پرنده ها قاطی میشد.به خودم گفتم بابا این همه چیز قشنگ تو این دنیاست چرا داری اینطوری میکنی.بیا سعی کن از همین لذت ببر.اصلا مگه نمیخواستی با طبیعت ارتباط بگیری؟بیا اینم طبیعت.ببینم چی کار میخوای بکنی آخه..

همش حس میکردم باید یه کار مهمی بکنم.حس میکردم یه معجزه ای باید بشه الان.یه بمبی چیزی بترکه تو وجودم و یهو همه چی درست بشه.یه کلمه ی جادویی ای چیزی رو بگم و از فردا همه چی حل بشه.تو خواب برام میشه.یه شب دیدم همه چی آروم شده  و بی دغدغه داره میره جلو و به هیچ چی دیگه فک نمیکردم.

نشد ولی.اون روز صبح هیچ چی نشد.مثل این مدت که ساعت ها وحشتناک دارند کند میگذرند ولی فرصتی برای بی دغدغه بودن بهم نمیدن.صبح پا میشم و یهو نمیفهمم کی شب شده.قبل و بعد خواب بدون اراده به یه چیزایی فکرمیکنم که با خواب هام قاطی میشه و نمیفهمه دیگه کدوم خوابه و کدوم بیداری.

یهو بی رحم میشم و همه چی رو قضاوت میکنم و فرداش دلم برای همیشه چی تنگ میشه.آدم به یه چیز وابسته میشه بعدش نمیخواد ببینش بعدش دوباره دلش میخواد باشه.وقتی که بفهمه داره از دست میره...

زندگی داره از دست میره؟نمیدونم.شاید همین راه به دست آوردنشه.