بسم الله


چه بی وقفه میگذرد زندگی.خدایا چرا زندگی لطافت قبل تر ها را ندارد؟


بازگشتم به زنجان استرسِ هر روزه ام شده.دانشگاه،بچه ها،تنهایی،درس ها.فاصله ای که حالا ایجاد شده دیگه فقط جسمی نیست و بیشتر روحی شده.دانشگاهی که یه آدم که با من مشکل داره همش باید درگیر باشم باهاش!تنهایی دائمی خونه که حالا بیشترم میشه.اون روز که گفتن بیا تهران گفتم رفیقم با 203 رفته شهرستان من روم نمیشه حتی اگه جور بشه بیام تهران!امین یه دفعه بهم گفت تو زنجان یه جوری زندگی میکنی انگار یه مسافری که قرار نیست خیلی وقت اینجا بمونه.قراره یه چند روزی باشه و والسلام.نمیدونم.شاید هنوز باور نکردم.خیلی چیزا رو شاید هنوز باور نکردم یا نمیخوام باور کنم.چه قدر عجیب که جمعی که حس میکردم بهش تعلق دارم حالا برام اینقدر سنگین شده که قیدشو زدم و میگم تنهایی بهتره!


داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته در تابوت  پست خاک می گوید .


اینکه هیچ نمیماند و این مهم ترین راز زندگیست.یا مرگ جدا میکند و یا این روزها.هیچ چیز را باقی نمیگذارد.