بسم الله


سه سال شد که اومدم دانشگاه.ولی هیچ وقت توش احساس راحتی نکردم.همیشه درگیر یه غربت الکی بودم توش.همه چی برام غریبه مونده و حس نمیکنم جاییه که کلی از وقتم رو توش گذروندم.جاییه که کلی از آدم های زندگیم رو اونجا دیدم.هنوزم حس میکنم منو دانشگاه دو تا نقطه ی دور از همیم.الان نشستم تو لابی دانشگاه.دلم نمیخواد کسی رو ببینم یا حتی با کسی حرف بزنم.میخوام درگیر تنهایی خودم بمونم.

------

سینداک نیویورک رو دیدم و حس کردم زندگی چه قدر شاید با اون چیزی که فک میکنم فرق داره.شاید این دید فقط یه دید لحظه ای باشه ولی در کل و از بالا داره چی میگذره؟اینجا چ خبره؟