بسم الله

الان حدود چهار ماهی میشه که به احبار از دانشگاه دورم.باید امتحان علوم پایه رو پاس میکردم و به مرحله ی ! بعد میرفتم ولی قبلش یه واحد عملی رو افتادم و مجوز صادر نشد!الان حدود سه تا چهار ماهه که ارتباطم با دانشگاه قطع شده تقریبا.این برای من یک معنی جانبی هم داره!رها شدن از جبر مکانی ای که درگیرش بودم.تا وقتی درگیر این جبر هستی به چشم شاید نیاد ولی وقتی ازش فاصله بگیری گاهی وقتا فک میکنی این من بودم که با این آدم ها رفیق بودم؟این کار هارو میکردم؟و با خودت غریبه میشی حتی!حرف اینکه خلاصه خیلی از کارهامون به خاطر شرایط پیش اومدست و ایده آلیستیک شرایط زندگی من اینه که همه جا و همیشه یه شخصیت قدرت مند و حدودا ثابت داشته باشم و باهاش برم جلو!میتونید؟