ردپاهای خیست را روی پارکت خانه دنبال میکنم.که آمدی و بی صدا حوله را دور خودت پیچیدی و رفتی به اتاقت.من همان جای همیشگی ام نشسته بودم و نقاشی میکردم.رو به روی پنجره،رو به روی پاییز.به خودم گفته بودم پاییز حال مارا بهتر میکند.هر روز این گیاه های کوچکت را آب میدادم-که فراموششان کرده ای-و کیف بچه های مدرسه را نگاه میکنم.راستی تا کی باید جمعه صبح ها تنهایی بروم به دیدارش.هشتاد تا نود را دید و دیگر تمام.و تو هم تمام.هنوز بعضی شب ها رد پاهای خیست را روی پارکت دنبال میکنم.به امید اینکه ساز دهنیت را دوباره دست گرفته باشی و منتظر من باشی.