خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز
کزین شکار فراوان به دام ما افتد
که هرچیزی را بخواهی به دست میاوری ئ بعد لذتی و بعد طعم از دست دادن.که دنیا گفت جانت را وسیله ی هر چیزی نکن که هزار نفر قبل تو هم کرده اند.به دست بیار و بعد از دست بده و غمگین شو.چه بی فایده.
بسم الله
پراکندگی یعنی هزارچیز را در هزار جای مختلف بگذاری که بعدا یادت باشد از آن ها استفاده کنی ولی همه را فراموش کنی.واقعا از فراموشی میترسم.این روزها به شدت درگیرش شدم ونظم همه چیز را از دست داده ام.کارها هیچ کدام آن جور که دلم میخواهد جلو نمیروند و ناامیدم کرده اند.اما دوره ی گذر است.درست میشود...
بسم الله
باید غروب ها را قبل از پیرنر شدنشان بکشم.غروب اولش زیباست ولی به آخر هایش که میرسی دیگر شروع به بی قراری میکند.سراغ همه کس را میگیرد و نمیگذارد یک دقیقه هم فکر کنی که قرار بود در طول این شب طولانیِ پاییزی چه کار کنی.خودش را به در و دیوار میزند که از اتاقش بیاید بیرون و سر و صدایش نمیگذارد یک لحظه هم فکر کنی.هر چه میگویی ده دقیقه مانده است آخر بنشین سر جایت در این تاریکی شب دنبال چه میخواهی بروی؟نمیرود در گوشش.همین میشود که مثلِ منی ترجیح میدهد قیدِ بازی کردن این بچه ی لا ابالی را بزند و همینجا سرش را بگذارد روی سینه اش تا از رگ هایش فواره ی تاریکی روی صورتم بپاشد و یکهو وارد شب های تاریک بشوم.و چه موجود خون سردیست این غروبِ عصرهایِ پاییزی...