بویِ خوشِ زندگی

بایگانی
آخرین مطالب

چشم هام

دوشنبه, ۱۵ مرداد ۱۳۹۷، ۰۶:۴۳ ب.ظ

بسم الله

چشم هامو بستم.فعلا فقط سرم پایینه و دارم میرم جلو.شاید ده سال بعد سرمو بیارم بالا و ببینم جای خوبی رسیدم.شاید هم نه.فقط بذر محبت میریزم تو مسیرم و میرم جلو.

حکم آسمان

جمعه, ۱۲ مرداد ۱۳۹۷، ۱۲:۵۴ ب.ظ

بسم الله

با صدایی گرفته نشسته و میخونه:" ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی".بعد آروم میره یه لیوان آب میریزه،قرص هاشو میخوره و پشت بندش میگه:"از این باد ار مدد خواهی ...".یعنی این باد هر سال همین موقع میاد.اگه دلت میخوادش باید چراغ دل برافروزی.بعد دوباره آروم آروم میشنیه روی تشکچه ی گوشه ی اتاقش شروع میکنه به خوندن:"طریق کام بخشی چیست؟ترک کام خود کردن..."یعنی باید خودتو فراموش کنی یه جاهایی تا بقیه رو بتونی زنده نگه داری.

همیشه آخراش نفساش میگیره.یه مصرع میخونه و با یه غصه ی همیشگی میگه:"که حکم آسمان این است،اگر سازی وگر سوزی..."

اینجا میتونید گوش بدید.

بازگشت همه به سوی توست

چهارشنبه, ۱۰ مرداد ۱۳۹۷، ۰۷:۵۰ ب.ظ

بسم الله

آن خط سوم منم.منم که هیچ نمیدانم کجایم و دیگران هم نمیدانند.به خودم قول داده ام شاید تا یکسال در هیچ شبکه ی اجتماعی ای چیزی نگویم.باید بیشتر درگیر خودم باشم.این فاصله از خودم باید به چیزهایی معنا دهد.فکرم باید متمرکز شود.عادت بدی شده که هندزفری در گوش هایم میگذارم و راه میروم و الکی هیجان زده میشوم.این ها هیجان نیست.فقط سعی برای جدا شدن از خود است...

آغوش

يكشنبه, ۷ مرداد ۱۳۹۷، ۰۲:۵۹ ب.ظ

بسم الله

بعضی حال هارا نمیشود گفت.بعضی فکر ها را نمیتوان با سخن گفت.در آغوشم بگیرید تا جاری شویم در هم.تا همه ی ناراحتی ها پایان بگیرند...

گاه این سو

شنبه, ۶ مرداد ۱۳۹۷، ۰۱:۲۸ ق.ظ

بسم الله


که من اسیرم شبم گاه این سو گاه آن سو...

به هر حال عادت ماست حرف های طولانی زدن و رفتن تا نیمه های شب....

رگ خواب

چهارشنبه, ۳ مرداد ۱۳۹۷، ۱۱:۲۵ ق.ظ

مثل خنده های عصبی رگ خواب که یهو میفهمی واقعیت اون چیزی نیست که براش آماده شدی ولی بقیه براشون مهم نیست.

یه روز

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۹:۱۲ ب.ظ

متاسفانه قصه طولانیه و منم زیاد سر حوصله نیستم.نه اینکه بخوام تو خماری بذارمت و نگم و اینن حرفا.نه قضیه این چیزا نیست.ما وقتمون کمه.نمیشه همیشه نشست تا من قصه هامو یکی یکی تعریف کنم.باید یکم بری جلو.با قصه گفتن کسی جلو نمیره.من خیلی حرف ها دارم برات بزنم ولی میترسم صدام تو گوشت تکراری بشه.که دیگه هیجان اون اوایل رو نداشته باشی.حرف بزنم ولی گوشت زیاد به من نباشه.صدامو بشنوی ولی فکرت اینجا نباشه.اینا همش ترسِ دیگه.بازم الان نشستم قصه هامو دارم مینویسم که یه روز که حالت خوب بود بشونمت کنارم برات حرف بزنم.ولی میدونم تو دیگه حالت هیچ وقت اونقدرا هم خوب نمیشه.

قهرمان قصه ها

دوشنبه, ۱ مرداد ۱۳۹۷، ۰۸:۲۴ ب.ظ

بسم الله


بعضی ها هستند قصه شون رو جایی زیاد تعریف نکردند.قهرمان قصه ی هیچ کس نیستند ولی دل خیلی مهربونی دارند.همیشه فکر میکنند دنیا بدون اونا هم هیچی کم نداره.ولی خب اینطوری نیست.اونا به دنیا چیزی رو دارن همیشه اضافه میکنند که دنیا بدون اون نمیتونه بمونه.عشقی که اونا دارند رو با هیچ چیز نمیشه مقایسه کرد.

میخوام یه قلک بسازم از دلم...

يكشنبه, ۳۱ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۹ ب.ظ

بسم الله

بعضی شبا خواب های عجیبی میبینم.تصویرهایی که ته ذهنم مونده ولی نمیخواستم بهشون فک کنم.چیزهایی که در طول روز میبینم و هر کدوم رو میذارم یه گوشه ی ذهنم و شب خودشون میان وسط و پارتی میگیرن.هر چیز با ربط و بی ربطی میان کنار همدیگه و دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد.تویی و فکر های بی انتهات.خواب هایی که توش کسایی رو میبینی که صبح ها میگی خب چی شد که اینطوری شد ؟فکرمون واقعا اون پشتش چیه که این خواب هارو میبینم؟خب همین هاست که فاصله ی واقعیت و رویاست و آدم یه وقتایی دلش میخواد تو خوابش هر کاری بکنه.خواب همیشه قصه های مهم تری از حرف ها داره

همیشه

جمعه, ۲۹ تیر ۱۳۹۷، ۱۲:۲۱ ب.ظ
همه ی عمرم ترسیدم که بقیه در موردم چی فک میکنن.که مبادا کسی از حرفام حس بدی پیدا کنه.که نکنه تنها بمونم و هیچ جا نتونم برم.همه ی عمر ناراحت این بودم که آخر این روزا به کجا میرسم.که هوای زندگی کی آفتابی میشه.ولی الکی بود.این روزا هوا خوب بود و من حواسم نبود...