مسیر طولانی
به نظرم مسیر طولانی ای بوده.از رویاپردازی برای نوشتن،برای زایا بودن.برای تبدیل شدن به کسی که آدم ها را می فهمد.به کسی که به علوم شناختی آگاهی حداقلی دارد،تا چیزی که الان هستم.فراموش کار.بارها شده آدم ها پرسیده اند:"چه خبر؟"و چیزی برای گفتن نداشته ام.برداشت شده ام به ناصمیمی بودن،به اهل سکوت بودند و این حرف ها.اما هیچ کدامش نبوده ام.تنها از تکرار،فراموش کار شده ام.چیزی یادم نمی ماند که بخواهم بگویم.انگار جاده بوده و جاده اصلا قرار است که جاده باشد.هیچ وقت از جاده رسیدنی به یادت نمی ماند.فقط یادت می آید که تصویرهایی دیدی،چیزهایی شنیدی و بعد رسیدی.اما نمیرسم.دست هایی دیده ام که دوستشان داشتم.همین.