بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب

خاکستر

سه شنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۲۷ ق.ظ

دوباره داره صدای تار علیزاده میاد.مهتاب-اصفهان.خاکستر با برف در آمیخته.این یعنی مرده ها نمیخواهند بروند.دل نمیکنند و میخواهند بیشتر بمانند.این یعنی شروع فصل نرسیدن ها.گم شدن ها.

 

سرِ ظهر

دوشنبه, ۱۶ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۱۵ ب.ظ

 

سرِ ظهری نشسته ام وسط سایتِ!دانشگاه.جوانان ترم یک و دو و سه ای را میبینم که مشغول خوندن آناتومی هستند به امید اینکه آدم های بزرگی بشوند.یاد ترم های اول خودم می افتم.هیچ وقت با درس کنار نیامدم آن روزها.حال و حوصله اش را نداشتم هیچ وقت.الان هم نشسته ام این وسط و "واران واران" گوش میکنم و فکر میکنم که جایم اینجا نیست.حال و حوصله ی خونه رو نداشتم و بعد نهار تصمیم گرفتم برنگردم خونه.صبح کلاسم را خواب موندم و حالا نزدیک شدم به حذف شدن از درس.بیدار شدم و کلافه شدم از نرفتنم.ولی ده ثانیه طول کشید و شروع به بازی کردم.که اونجا هم البته با شکست های متوالی رو به رو شدم :دی

نزدیک به سی تا "تب" کنار هم باز کردم که بخوانمشون.دیشب کنسرت های متالیکا و اونسنس و آناتما رو دیدم و خب دیدم که چه قدر عجیب شورِ موسیقی دارند و فاصله ی موسیقی ما تا آنجا چه قدر است.موسیقی ما موسیقی نشستن و آرامش و سرسپردگی و بستن چشم ها و سر به چپ و راست تکان دادن و فاز گرفتن با آواز است.ولی وقتی جیمز هتلفید "Turn the page"  میخونه بیشتر احساسِ نزدیکی میکنم.

همزمان آموزش بورس و آموزش اسنوبرد میبینم و فکر میکنم که دیگه استاد بودن در خیلی چیزها برای این نسل بی معنی شده.ما بدون استاد میتونیم هر چیزی رو یاد بگیریم و کار کنیم و جلو بریم.

اینکه هر استاد هر جلسه کلاسش با جلسه ی قبلی باید فرق کنه و اساسا فرقش با یه نوار کاست همینه رو هر روز سرِ کلاس ها احساس میکنم.کلاس های بدون دیالوگ و فضا.استادهایی که میان و از روی اسلایدهاشون میخونن و میرن و براشون اهمیت نداره که تو کلاس داره چه اتفاقی می افته و اصلا چه خبره.آدم های تکراری.

 

بعضی آدم ها نرم هستند.نمیتونم توصیفِ دیگه ای براشون انجام بدم.خوش اخلاقن و زود به شرایط جدید عادت میکنند.دوست داری همه جا باهات باشن و خوش بگذرونی.بعضی ها هم خیلی شاید سفت!میری تو صف نونوایی و با خنده میگی نفر آخر شمایی و یه جوری نیگات میکنن که انگار گناه کردی پرسیدی.این ها خود به خود تنها میشن و بعد دوباره ناراحت تر میشن و تنهاتر.با همین ها هم باید رفیق شد.سخت تره ولی میشه.باید بهاشو بدم.

بی خبری

شنبه, ۱۴ دی ۱۳۹۸، ۰۳:۵۳ ق.ظ

بسم الله

 

بعد از این مرگ قاسم سلیمانی بیشتر از قبل احساس کردم که چه آدم های ناراحت و خشمگینی نسبت به هم هستیم.که مرگ یک آدم گم میشود تا ما عقده های خودمون رو خالی کنیم.انگار همیشه درون خودمون در جنگیم.جنگ بیرونی میخواهیم چه کار؟

آخر هفته پنج فیلم دیدم و احساس میکنم دنیای درونم اندازه ی یک قدم بزرگ تر شد و البته از دنیای بیرون یک قدم دورتر.کدامش مهم تر است؟نمیدونم.

 

من عادتِ خیلی بدی دارم و اینه که وقتی متن مینویسم احتمالش خیلی خیلی کم میشه که دوباره برگردم و چیزایی که نوشتم رو بخونم.انگار این بچه رو متولد میکنم و ولش میکنم خودش بره برای خودش.برای همین تغییر سبک تو نوشتنم خیلی زیاده و خیلی هم بده و خودم میدونم!یعنی ممکنِ که تو یه متن مثلا یه بار بنویسم "یه" و یه بار دیگه بنویسم"یک" و اصلا بهش توجه هم نکنم!تصمیم گرفتم محاوره ای بنویسم که البته در خودم کلا باهاش مخالفم ولی ساعت دو و سه شب که معمولا اینجا مینویسم فکرم جور دیگه ای کار نمیکنه.زنجان یک چیز بامزه ای که داره اینه که نون "تافتون" رو مینویسن "تافتان".انگار که مثلا طهران رو میگیم طهرون و حالا درستش همون طهران باشه.واقعا تافتان داریم؟

صدایم را به یاد آر

سه شنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۲۳ ق.ظ

بسم الله

 

یک بار میخواندم که فیلم برداری یعنی قرار دادن تعدادی تصویر پشت سرِ هم که از یک جایی به بعد ما عکس ها را متحرک میبینم و احساس میکنیم که شده اند فیلم.از صبح که بیدار میشوم چه چیزهایی را میبینم؟باد سردِ ششِ صبح و صدای گنجشک ها را آخرین بار کی احساس کرده ام؟این تصویر را چند روز است که ندیده ام؟غرق شدن در یک کتاب و دیدن یک دوست و احساس کمک به کسی که به من احتیاج دارد را چطور؟این تصویر ها از صبح از جلوی چشمم رد میشود و میشود همین فیلمِ زندگی ام.نمیشود حتی یک لحظه اش را هم بیخیال شد.هر لحظه اش میشود یک فریم و همین فریم ها میشود فیلمِ هر روز.امروز که تقریبا از خانه بیرون نرفتم(جز برای دو ساعت بوکس) احساس کردم که این فیلم به هم خورده.که هیچ چیزش جای خودش نیست و بی سر و ته شده.

 

 

 

سایه ی مرگ بر سرم سنگینی کرده.برایم بیست دقیقه "بنان" گوش دادن عذاب شده و وقتی میبینم یک فیلم دو ساعت طول میکشد حرص میخورم که از دنیا جا مانده ام.که دنیا از من سریع تر است و باید بگیرمش.کنار نمی آیم با اینکه من قرار نیست به دنیا برسم.کنار نمی آیم.به هم میریزیدم و کنار نمی آیم.

حرف

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۰۰ ق.ظ

بسم الله

 

از تهران برگشتم.بعد از پنجاه روز شاید برگشته بودم خونه و همین وقت هم خیلی کم بود برای خونه بودن.برای نشستن پایِ درد دل مادر و دیدن پدر و رفیقا و ول گردی .ولی یک روز با یار بهتر از هزار روزِ بدون یار.بی وطن شده ام و جایی آرام ندارم.

 

شنبه ها یعنی فلسفه و بوکس.حوصله ی خودم و نسلِ خودم را ندارم.در واقعِ حوصله ی آدم هایی مثل خودم را ندارم.آدم های تنبل و به درد نخوری که دوست دارند یک لقمه های آماده ای از فلسفه بگیرند.ساز یاد بگیرند و بی احساس ساز بزنند و در ورزش هم برای خودشان کسی باشند و روپوش سفید هم خوشحالشان میکند.از خنداندن استاد لذت میبرند و دوست دارند وسطِ کلاس خودشیرینی کنند.سوال هایِ مثلا عمیق میکنند و یک جوابی میگیرند و به خانه که میرسند پایِ برنامه های مزخرف وقت میگذرانند.با تنهایی میانه ای ندارند و آدم هایی مثلِ خودشان را دور هم جمع میکنند که احساسِ تهی بودنِ کمتری کنند که البته همین هم بیشترش میکند.از شرایط ناراضی اند و معتقدند کثافتی که الان هستند حاصلِ این شرایط است.از دیگران بدشان می آید و عشقی ندارند.مثل همین حرف هایی که من میزنم.تنفر.خشم.این ها را دارند و نمیخواهند بروز بدهند.سرشار از عقده های عمیقِ نرسیده.منتظرِ نمره در سایت نشستن.و از این جور آدم ها.

 

امشب دو سه ساعتی با پدری حرف زدم که پسرِ کنکوری داشت و میخواست که پسرش را راهنمایی کنم.چیزهایی که بلد بودم به خودش و پسرش گفتم اما متوجه شدم که پسرش استرس دارد.استرسش شاید به خاطرِ پدری بود که میگفت باید کنکور قبول شوی و همین سه تا رشته را بروی.خودِ پسر هم عقده ی عمیقی برای پولدار بودن داشت و مدام از پول حرف میزد.پدرش را میشناسم.آدمِ مشتی و لوطی ای است و میدانم که فقط میخواهد پسرش خوشبخت شود.یادِ حرف فتح زاده افتادم که یک چیزهایی را که بیشتر فشار بدهی خراب تر میشود.حتما همین است.

 

برای بررسی یک موضوع اگر از بالا همه چیز را ببینیم همه چیز شفاف تر میشود.میشود در یک لحظه عاشقِ یک آدم شد و فکر کرد که چه حرف های خوبی میزند.بعد که از بالا ببینی میبینی که چه قدر مدام عوض شده و از همه چیز فقط حرف زده.حرف حرف حرف.از حرف زدن کلافه ام.صداهای بی معنی.چرا نمیشود خفه شد و با چند نفری که دوستشان داری فقط حرف بزنی و بقیه اش را کار کنی؟مجبوری مدام حرف بزنی؟

 

 

میخ طویله

چهارشنبه, ۴ دی ۱۳۹۸، ۰۳:۱۹ ق.ظ

یک بار شنیدم که هر چیزی و جهانی باید یک میخ طویله داشته باشد و جهان اطراف آن شکل بگیرد.شاید برای جهان مفهوم"خدا" باشد و برای هر کس فرقی داشته باشد.به میخِ طویله ی خودم زیاد فکر کردم.اینکه چه چیزی بنیانِ زندگی ام میشود و بقیه چیزها را در اطرافش کنار هم میچینیم.لذت بردن از زندگی؟به درد بخور بودن؟هنوز دقیق پیدایش نکرده ام.انگار نیروها هنوز با هم درگیر هستند.یک روز در ستایشِ انزوا مینویسم و یک روز از نبودن ها دلگیرم.یک روز تصمیم میگیرم با علمم جهان را به سخره بگیرم و یک روز با خیال پردازی فکر میکنم که هیچ درسی نمیخواهم بخوانم.این نیروها هر لحظه یک جایی هم رس میشوند و بعد دوباره همه چیز از نو شروع میشود.به هم میخورد و به همدیگر فشار می آورند.تا زورِ هر کدام امروز بیشتر باشد.

 

 

 

ایشی گورو

سه شنبه, ۳ دی ۱۳۹۸، ۰۱:۵۲ ق.ظ

امشب که عکس هارا بالا پایین کردم عکسی پیدا کردم با یک تیشرت که دیگر ندارمش.عکس را آخرهای شهریور امسال گرفته بودم وقتی با یک جمعِ ناآشنا دو روز وسطِ جنگل چادر زده بودم برای گاوبانگی.در طول این سال ها چیزهای زیادی گم کرده ام ولی بعضی های آن ها خوب یادم مانده.مثل لباسِ تیم ملیِ انگلیسی که داشتم و یک بار حسام برای دم کنی گذاشت و این آخرین تصویری شده که از آن دارم.یا مثلا همین تی شرت که با عشق به ریک اند مورتی خریدم و کلِ بخش اعصابِ در بیمارستان میپوشیدم و حالا دیگر نیست.هر کدامش به یک خاطره ای گره خورده اند که خاطره مانده و این جسم ها نیستند.آن سالی که ایشی گورو نوبل ادبیات را برد تصمیم گرفتم کتاب هایش را بخوانم."هرگز رهایم مکن"(اگر اشتباه نکنم!) را خواندم و بازمانده ی روز را خریده بودم و نمیدانم چه کارش کردم و "غول مدفون" هم هنوز اینجا منتظرم است.در "هرگز رهایم مکن" بچه ها در آسایشگاه؟یا یک همچین جایی زندگی میکنند و اعتقاد دارند که چیزها و وسایلی که نیست و نابود میشود در واقع میرود و در یک شهرِ خیالی منتظر آن ها میماند تا بروند و یک روز پیدایش کنند.بقیه اش رو نمیگم که اسپویل نشه!ولی این خیال که زندگی چیزهایی که از دست میدهیم را یک جایی نگه میدارد تا یک روز به سراغش برویم و پیدایشان کنیم مسکّنِ قوی ایست.اینکه باور نکنی چیزی که از دست رفته دیگر رفته یعنی هنوز باید امید را نگه داشت.امید اما آدمی را میکشد.غیر از این است؟

 

همان سال که ایشی گورو نوبل برد متنِ سخنرانی اش را یک جایی خواندم که اتفاقا یادم هم نیست کدام مجله بود!در موردِ موسیقی از او پرسیده بودند و از"تام ویتس" نام برده بود.قبلا اسم تام ویتس را در خاطرات موراکامی هم دیده بودم و رفتم تا ببینم چه چیزی دست گیرم میشود.از همان موقع برایم بهترین آهنگش :Ruby's arms بوده و هست و البته بعدتر Green grass را هم دوست داشتم.قصه ی اولی در شعرش نهفته است.مردی که میخواهد سحرگاه به جنگ برود و از معشوقش جدا شود.این پایین میگذارم گوش کنید.

پ.ن:گاوبانگی مراسمی هر ساله است که در آخرهای شهریور گوزن های جنگل جفت گیری میکنند و چون ضعیف میشوند در خطر شکار قرار میگیرند و الخ.

 

Ruby's arms

 

 

خیابان

دوشنبه, ۲ دی ۱۳۹۸، ۰۲:۱۴ ب.ظ

میشود از هر چیزی تهی شد و البته تنها.اطرافم پر باشد از آدم و اتفاق ولی ببینم که یکسال شده از حس دراز کردن پاهایم رو ننو تهی شده ام.آن،حس نیست و گم شده است.باد و برف توی صورتم وسط کوه های اصفهان.با فراز زمستان ماسال.با حسام شب گردی.با امین شیر پسته رو به روی پلاسکو.با رفقا دو شب در کلبه ی جنگلی.هر لحظه میتوانم برای همه ی آن ها احساس تنهایی بکنم.

 

سکانس والیوم خوردن "مری" توی "مری اند مکس"جزو بهترین سکانس های چند ماه اخیرم بود.احساس رهایی و توهم فکری که شب ها زیاد سراغم می آید.در خواب و بیداری و احساس به هم ریختن نظام همیشگی زمان.

فتح زاده

پنجشنبه, ۲۸ آذر ۱۳۹۸، ۰۱:۴۶ ب.ظ

دیشب سرِ کلاس فلسفه حرف هایی زده شد که اضطرابم برای حرف زدن و نوشتن را بیشتر میکند.اینکه با چند جلسه کلاس رفتن و چند تا حرف شنیدن میتونم بشینم اینور و اونور از چیزهای مختلف حرف بزنم و خودم را بزرگ نشان دهم.اینکه فقط جوری رفتار کنم انگار فرهیخته هستم و نگذارم که بقیه بدانند تا چه اندازه تو خالی ام.خودم این آفت را حس کرده بودم.وقتی چند جا رفتم و حرف هایی که از فتح زاده شنیده بودم به آن ها گفتم و احساس بزرگی کردم.چه حماقتی.در حقیقت هیچ چیز نیستم.

 

حال و حوصله ی حرف های معمولی زدنم کم شده.هر روز سرم مدام توی خواندن و نوشتن و دیدن رفته و حال و حوصله ی زدن حرف های معمولی را از دست داده ام.دلم برای آن حرف زدن ها تنگ شده.شاید هم کسانی که دوستشان داشتم حالا حوصله ندارند با من حرف بزنند.نمیدانم.با خماریِ بعد از نهار نشسته ایم کتابخانه با مرتضی .سعی میکنیم درس بخوانیم که شنبه امتحانِ داخلیِ استیجری را به خیر و خوشی بگذرانیم.هر دو تهِ دلمان میدانیم که نمیشود.نمیشود که ما و درس آشتی کنیم.هر چه قدر هم که تلاش کنیم نمیشود.ما هر کدام در دنیای دیگری زندگی میکنیم که ربطی به دنیای آدم های توی بیمارستان ندارد.مرتضی که غزل هایش همیشه مرا سرحال می آورد مثل خودم وقتی سرِ راند سوال میپرسند میماند.مثل خودم.این حرف ها را البته امیرحسین اللهیاری که شب شعر آمده بود اینجا برایمان روشن کرد.حسی که هر روز تجربه میکنیم را برایمان شفاف کرد.

 

دیشب با بچه ها ال کلاسیکو دیدیم.هر شش نفر آن جمع یک "آنی"دارند که برای دیگران جذاب است.البته ویژگی مشترکشان هم این است که درس نمیخوانند!شاید "آن"شان همین است.

 

دیشب خواب دیدم که در کره ی شمالی گیر افتاده ام و دارم فرار میکنم.احتمالا خواب مجموعه ای بوده از قسمت آخر فصل چهار بلک میرر که دیشب دیدم و "راوکست" ی که از کتاب فرار از اردوگاه 14 گوش داده بودم و Exit music رادیوهد که هر روز گوش میکنم.مجموعه ای از همه ی این ها.که انگار باید فرار کنم از این زندان های نامرئی ای اطرافم.زندان هایی که نمیدانم تا کجا ادامه دارند اما بودنشان را احساس میکنم.

 

دم حوصله ی شماها گرم اگر میخوانید!تازگی ها به وبلاگ ها سر میزنم و به زحمت میخوانم!خواندن هم برایم سخت شده.اگر خواندن را هم از دست بدهم دیگر میمیرم.

 

ارزش ذاتی و ارزش مبادله ای.مرز بین ارزشِ چیزی به خاطر شاهکار بودنش یا ارزشِ چیزی چون دیگران میخواهندش.من کجای این قصه ام؟

وقتی نمیمیرم

دوشنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۸، ۰۶:۰۸ ب.ظ

دیشب تو کشیک اورژانس پیرمردی با پسرش آمده بود.پسرش پیرمرد را در خانه پیدا کرده بود دیروز که هوشیارش اش را تقریبا از دست داده بود و به صدا کردن جواب نمیداد.کنترل ادرارش را از دست داده بود.دیروز به پیرمرد آب قند داده بود و امروز صبح که حالش بد شده بود پیرمرد را آورده بود اورژانس.پیرمرد در خانه تنها بود و دیروز غذا نخورده بود و احتمالا دو یا سه تا قرص گلی بنگلامید خورده بود و حالا دچار هایپوگلیسمی شده بود.ازش میپرسیدم چرا غذا خوردی میگفت کسی نیست تنهام و البته خیلی هم هوشیار نبود که جواب بدهد.میگفت نه زنی نه دختری دارم که بهم چیزی بده بخورم.پسرش هم پستچی بود و مثل اینکه یک برادر سندروم داون هم داشتند.پسرش که از شرایط خانه میگفت بغضش گرفت و نزدیک بود گریه کند.پیرمرد وقتی بهش سلام کردم سه بار گفت :"سلام از ما".من دو ساعت بعد کیفم را جمع کردم و برگشتم.ولی فکرم جا ماند همان جا.وسطِ این شعر که انگار برای همین روزها نوشته شده.شعری از حسین صفا که اتفاقا من با صدای چاوشی با خیلی از شعرهایش احساس های لطیفی را تجربه کرده ام.

 

 

همراه خاک اره
تف می‌کنم طعمِ
بیدار بودن را

با سرفه‌ام در خواب
حس می‌کنم دردِ
نجار بودن را

از نردبان بودن
بسیار غمگینم
از آسمان بودن
بسیار غمگینم

تمرین کنم باید
دیوار بودن را

چون فوج ماهی‌ها
در نفت می‌میرم
دریای آلوده
دارد به آرامی
کم می‌کند از من
بسیار بودن را

وقتی نمی‌میرم
هم دردسرسازم
هم دست‌و‌پاگیرم
اما به هر تقدیر
باید تحمل کرد
سربار بودن را

در سینه‌ام بم‌ها
با کوهی از غم‌ها
پیوسته لرزیدند
پس دفن خود کردم
همراه آدم‌ها
جان‌دار بودن را

روزی اگر زاغی
روباه را بلعید
جای تأسف نیست
هیهات اگر روزی
صابون بیاموزد
مکار بودن را

بیرون تراویده است
از گور من بهرام
از کوزه‌ام خیام
از مستی‌ام حافظ
سرمشق می‌گیرد
هشیار بودن را

وقتی نمی‌میرم
هم دردسرسازم
هم دست‌وپاگیرم
اما به هر تقدیر
باید تحمل کرد
سربار بودن را