چشمی و صد نم

 

عیشم مدام است از لعل دلخواه

کارم به کام است الحمدلله

ای بخت سرکش تنگش به بر کش

گه جام زر کش گه لعل دلخواه

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

و از فعل عابد استغفرالله

جانا چه گویم شرح فراقت

چشمی و صد نم جانی و صد آه

کافر مبیناد این غم که دیده‌ست

از قامتت سرو از عارضت ماه

شوق لبت برد از یاد حافظ

درس شبانه ورد سحرگاه

 
۱۹ آذر ۹۷ ، ۱۰:۱۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

دست زیر چانه

بسم الله

وسط یک جلسه ی مهم شده که دستم زیر چانه باشد و سعی کنم حالتی بگیرم که انگار دارم نهایت عمق مطلب را در درونم وارد میکنم و بعد ذهنم یک گوشه ی دیگر مشغول ور رفتن با خستگی ها و فکر های بی سر و تهش بوده.من این هنر را ندارم ولی در زمان بدست آوردم.که وقتی وارد جایی شدم یا فیلمی میبینم از تمام جهان هستی جدا شوم.از همه ی چیز هایی که خوانده ام و یک ساعت پیش مهم ترین مساله ی زندگیم بود.از همه ی آن ها فاصله بگیرم و بعد دوباره وارد شوم.این هنر مهم ترین هنر زندگیست به نظرم...

۱۵ آذر ۹۷ ، ۲۰:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

جسم

بسم الله

همیشه دوست داشتم تصویری که زا خودم میبینم مردی سی و خورده ای ساله باشد که نشسته پشت لپ تاپش و دارد مینویسد.صبح کمی کره ی بادام زمینی خورده و بعد رو به روی همین لپ تاپ رو به پنجره های بازی که نسیم گرمی از آن ها میوزد بوی درخت ها را احساس کند و بنویسد.بعد کمی با زنی که دوستش دارد قدم بزند و بعد قبل از نهار یک چرت کوتاه و بعد نهار با همسایه ها و نشستن تا عصر و حرف زدن.خب،حالا فرض میکنم همین امروز همه این چیز ها را داشتم.صبح ها از خواب بیدار میشدم و فکر میکردم این رمان مزخرف کی تمام میشود و شرش را کم میکند.احتمالا وقتی پیاده روی میکردم با خودم فکر میکردم این کفشم تازگی ها بدجور اذیتم میکند و تمام آن پیاده روی کوفتم میشد و با دلخوری میامدم خانه.و بعدش احتمالا دراز میکشیدم و خوابم نمیبرد و از این پهلو به آن پهلو میشدم تا نهار.سر نهار هم حوصله ی دیدن هر روزه ی همسایه ها را نداشتم و عصر هم هی چرت میزدم و با حرص توی دلم و لبخند روی لبم دعا میکردم زودتر گورشان را گم کنند.میبینی؟همه چیز های رویایی در یک لحظه گم میشوند و حقیقت های هر روزه جای آن ها را میگیرد.راستی امروز من رویای چند سال پیشم بود که هر روز با یک مساله کوچک خرابش میکنم؟زندگی همه ی آدم ها درگیری با همین چیزهای کوچک بوده و هست.هنر کنار آمدن با سختی ها با لبخند است.تا جایی که میشود...بعد هم چند قطره اشک.

۱۲ آذر ۹۷ ، ۰۱:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

غم گاهی به ما هم سر میزند

گاهی غم سر میزند وقتی در یک شب سرد پاییزی،در کنار بخاری سر سفره نشسته ای و میفهمی نازنین دانشگاه قبول شده.اینجا پاییز زودتر می آید.از آخر های شهریور دیگر بخاری روشن میکنیم و مینشینیم.از بچگی پشت درخت ها یله میشدیم،آسمان پر ستاره را نگاه میکردیم و قصه میگفتیم.با دست ستاره ها را به هم وصل میکردیم و دنیایمان را بزرگ تر میکردیم.صبح ها زودتر بیدار میشدیم تا هوای خنک دم صبح بخورد توی صورتمان.بزرگ تر شدیم و بعد از مدرسه یواشکی میرفتیم تا خوراکی هایی که صبح از خانه ها کش رفته بودیم بخوریم.همیشه داستان های فیلم هایی که دیشبش در تلویزیون دیده بود برایم تعریف میکرد.ما تلویزیون نداشتیم.قصه ی شب های ما سیب زمینی پخته بود و بوی گاز بخاری و چند دست پتو و بالشت رنگ و رو رفته که هر شب یکی از سنجاق قفلی هایش پایمان را مهمان خودش میکرد.برایم ساعت ها تعریف میکرد و من همیشه نمیدانستم حواسم به صدایش باشد یا به فیلمی که تعریف میکند.بزرگ تر شدیم و کار و درس شده بود قصه ی سه فصل ما.تابستان ها ولی از شرِ درس راحت بودم و بیشتر همدیگر را میدیدیم.زمستان ها کلاه پشمی سرمان میکردیم و میخندیدیم و فکر میکردیم چه دنیای کوچک راحتی ساخته ایم.دیشب مادرم گفت زهرا قبول شده دانشگاه و باید برود.فکر میکردم هیچ چیز بین ما نیست.تا دیشب.که فهمیدم باید جدا شویم.غم به ما سر میزند وقتی که به پدرم قول دادم تا وقتی زنده باشم کاری کنم که مادرم راحت زندگی کند.سه سالی میشود که از پدرم از جایش بلند نمیشود.میدانم باید بمانم و نازنین میرود یک جای دوری در شهر دانشگاه.گاهی غم به ما هم سر میزند تا بدانیم زنده ایم...

۰۱ آذر ۹۷ ، ۲۳:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی

لجظات

بسم الله

لحظاتی را در دنیا دیده ام که مخصوص من است.که همه ی جهان نمیتوانند تفسیرش کنند.لحظاتی که تصمیم گرفتم مسیر همه چیز را عوض کنم و نشده است.و یا تصمیم گرفته ام عاشق همه چیز باشم.این ها در من باقی مانده است.با روحم که روزی از این جسم بی رمق خارج میشود.این ها لحظاتیست که در بالای آسمان ها هم با من هستند و زیبایم میکنند.

۰۱ آذر ۹۷ ، ۲۲:۳۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

The Man Who Sold The World

این نمای پارادوکسیکال.صبح عاشق همه چیز شدن و شب ها لعنت به همه چیز فرستادن.بازی کردن میان به هم ریختن هورمون های ترشح شده که سر و تهشان معلوم نیست.
۲۰ آبان ۹۷ ، ۲۲:۲۴ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

زندگی چوبه ی دار و همه آویختگان

خیال زلف تو گفتا که جان وسیله مساز

کزین شکار فراوان به دام ما افتد

که هرچیزی را بخواهی به دست میاوری ئ بعد لذتی و بعد طعم از دست دادن.که دنیا گفت جانت را وسیله ی هر چیزی نکن که هزار نفر قبل تو هم کرده اند.به دست بیار و بعد از دست بده و غمگین شو.چه بی فایده.

۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۰:۲۵ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

پراکندگی

بسم الله

پراکندگی یعنی هزارچیز را در هزار جای مختلف بگذاری که بعدا یادت باشد از آن ها استفاده کنی ولی همه را فراموش کنی.واقعا از فراموشی میترسم.این روزها به شدت درگیرش شدم ونظم همه چیز را از دست داده ام.کارها هیچ کدام آن جور که دلم میخواهد جلو نمیروند و ناامیدم کرده اند.اما دوره ی گذر است.درست میشود...

۱۲ آبان ۹۷ ، ۱۲:۴۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

سر بریدن عروب ها و جاری شدن تاریکی از رگ زندگی

بسم الله

باید غروب ها را قبل از پیرنر شدنشان بکشم.غروب اولش زیباست ولی به آخر هایش که میرسی دیگر شروع به بی قراری میکند.سراغ همه کس را میگیرد و نمیگذارد یک دقیقه هم فکر کنی که قرار بود در طول این شب طولانیِ پاییزی چه کار کنی.خودش را به در و دیوار میزند که از اتاقش بیاید بیرون و سر و صدایش نمیگذارد یک لحظه هم فکر کنی.هر چه میگویی ده دقیقه مانده است آخر بنشین سر جایت در این تاریکی شب دنبال چه میخواهی بروی؟نمیرود در گوشش.همین میشود که مثلِ منی ترجیح میدهد قیدِ بازی کردن این بچه ی لا ابالی را بزند و همینجا سرش را بگذارد روی سینه اش تا از رگ هایش فواره ی تاریکی روی صورتم بپاشد و یکهو وارد شب های تاریک بشوم.و چه موجود خون سردیست این غروبِ عصرهایِ پاییزی...

۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۸:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

با چتر آبی ات به خیابان که آمدی...

برایت یک شعر نوشته بودم.شعرش حرفی برایم نداشت.در واقع نمیخواستم اتفاق ابدی ای در ادبیات رقم بزنم.میخواستم با لحن خاصی برایت بخوانم و بعد تاثیرش را در چشمانت دنبال کنم.اندکی شرم و سر به پایین انداختن و بعد هم لبخند و اینکه خیلی خوب بوده است و شاید یک هیجان کوتاهِ کمی الکی که مگر شعر هم میگویی؟و بعد من کمی خم به ابرو بیاورم و  بگویم گهگاه یک چیزهایی مینویسم.میبینی؟برای همه اش برنامه ریخته بودم.دیگر هیچ چیز تازه نبود.دست هایم برای شعر نوشتن عرق نمیکند.من حتی برای بی توجهی ات هم آماده شدم.این داستانی بود که روزهاست میخواهم به تو بگویم اما نمیشود.من برای همه چیز آماده شدم.برای عاشق شدن و برای بیخیال شدن تو.همین است که دیگر برایم خیلی هم فرقی نمیکند که به من لبخند بزنی یا بگویی کار دارم و باید بروم.
من هر چه بشود مینشینم و همین را گوش میدهم.فرقی ندارد...

۳۰ مهر ۹۷ ، ۰۰:۲۰ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی