بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۸/۰۸/۲۴
    سر

۱۴ مطلب در مرداد ۱۳۹۸ ثبت شده است

معشوق جان به بهار آغشته ی منی

يكشنبه, ۲۷ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۲۳ ب.ظ

حال ولی زمانه چه مسکین است!

اجسادمان     چون روزنامه های مچاله      در کوچه های پرت جهان      می پوسند

روزی پیاله را سر می کشم  سر می کشم

لبخند حسن نیت ساقی      آخر مرا خواهد فریفت

 

براهنی

 

زندگی چه مسکین است که ما را از هم دور نگه داشته است.که ما را برده به جاهایی که خودش میخواهد که قدرت نمایی کند.نمیداند دلِ ما بی قرار است و بی مکان!هر جا که بخواهد ما را ببرد ما به بوی گلِ کوچکی برمیگردیم...

 

*عنوان شعری از براهنی است.

پلِ عابر پیاده

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۳۴ ب.ظ

صبح ها که بیدار میشوم دنبالِ پلِ عابر پیاده میگردم.دنبال پلی میگردم که بتوانم خیابان را دور بزنم و بیخیال و سر به هوا این شلوغی را رد کنم.اما نیست.صبح ها که بیدار میشوم باید تنه به تنه بشوم با آدم های توی خیابان.با سرعت و هیجانش خودم را وفق بدهم.کاری که نمیتوانم بکنم.تولد و عروسی و دور همی ها بی نهایت برایم بی اهمیت شده اند.این ها را در حالی مینویسم که همزمان دارم یه آهنگِ بی نهایت شاد گوش میدم!چه تناقضِ کسل کننده ای دارم همیشه!

خیلی وقت ها میشود داستانی را یک نفر با هیجان برایم تعریف میکند و در ذهنم سر سوزنی هم جنبشی احساس نمیکنم.نمیدانم چه باید بکنم.خودم را هیجان زده نشان بدهم یا فقط رد بشوم از کنارِ داستان.سرعتِ دنیا از سرعت من خیلی بیشتر شده.از هر کاری که فکرش را بکنید کندترم.تا به خودم می آیم ماه ها پشت سر هم دارند میروند و من میمانم و خاطره های محو.زمان به اتفاق هایی که در آن رخ میدهد میبازد.شاید یک روزی باشد که اینقدر کار کنم که شبش انگار هزار سال زندگی کرده باشم.از این روزها کم دارم.خیلی کم.کسی را درست و حسابی نمیبینم و اتفاق درست و حسابی ای هم رخ نمیدهد.

آدم های منظم را بی نهایت دوست دارم!چیزی که خودم هیچ وقت نشدم و از حسرت هایِ ناتمامِ زندگی ام شده!

 

پ.ن:متاسفانه تازگی ها به این پی بردم که شاید بیشتر از ده درصد چیزهایی که در ذهنم هست نمیتوانم بنویسم.نمیدانم به خاطر بی حوصلگی یا کلافگی یا ضعفِ لغتی یا .... چیست.کاش میشد از همه اش حرف میزدیم.

جمعه ها

جمعه, ۲۵ مرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۴۰ ب.ظ

بسم الله

 

جمعه شده و یه آهنگ به احترام روزهایی که گرد و غبار روزگار داره کم کم محوشون میکنه...

 

https://soundcloud.com/fereydoun-farrokhzad/fereydon-farokhzad-ba-sedaye

 

با صدای رفتنت ستاره افتاد و مرد
ترس تنهایی اومد همه فکرمو خورد
آخه عادتم نبود بتونم تنها باشم
طاقت آوردن من کار سختی شد واسم
می‌دیدم با رفتنت چشم بارون صفتم
واسه یک لحظه شده نمیذاره راحتم
دیو تنهایی من عاشق گریه‌هامه
دیدنت وقتی بیای کمکی به چشمامه
سختی راهو نذار با ادامش واسه من
کاری کن فاصله‌ها از میون ما برن
با تو آسون میشه رفت هرجا راهمون بره
می‌تونه اومدنت مددی بمن بده
چیزی مثل تو نبود تا تو شعرم بیارم
با حروف بی‌صدا دیگه جرئت ندارم
کوه و دریا و علف واسه گفتنت کمه
کمر شعر منم پیش قامتت خمه
با نوشتن نمیشه همه حرفامو بگم
روی کاغذ با قلم حس دستامو بگم
حرف آخرم اینه واسه من همیشگی
خبر اومدنو کی می‌خوای بمن بگی
با نوشتن نمیشه همه حرفامو بگم
روی کاغذ با قلم حس دستامو بگم
حرف آخرم اینه واسه من همیشگی
خبر اومدنو کی می‌خوای بمن بگی

 

 

فریدون فرخزاد

 

محبوب همه باش،معشوقِ یکی

دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۱۵ ب.ظ

بسم الله

 

امروز بعد از چهار روز جسد فرناز دولتخواه کوهنوردی که در جبهه ی شمال شرقی دماوند گم شده بود پیدا شد.صفحه اینستاگرامش را بالا پایین میکنم و شوقِ زندگی را از عکس هایش میبینم.شوقی که خودم هم خوب میفهمم و درکش میکنم.این مرگ برایم لذت بخش ترین مرگ دنیاست.مردن در راهی که برایم معنی بزرگی در این روزگارِ بی معنی دارد.در صفحه اش این جمله تحت تاثیرم قرار داد:


✨محبوب همه باش،
معشوق یکی...
مهرت را به همه هدیه کن،
عشقت را به یکی...

 

شب به خیر خانم دولت خواه.خواب های خوب ببینی...

شیندلر لیست

جمعه, ۱۸ مرداد ۱۳۹۸، ۰۱:۱۱ ق.ظ

صحنه ی آخر شیندر لیست برام حس عجیبی داشت(خطرِ اسپویل!)

 

لحظه ای که سنچاق سینه اش رو میکنه و میگه این طلا بود و میشد باهاش جون یه انسان رو نجات بدم.یه انسان و بعد میزنه زیر گریه!خیلی خودمون رو توش دیدم که توی خواسته های بی نهایتمون غرق شدیم در حالی که شاید میشه با این چیزا جون کلی آدم رو نجات بدیم!

نامرئی

پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۳۱ ب.ظ

یک جایی خواندم آدمی که پرسه زدن و قدم زدن بلد باشد زیر فشار زندگی خم نمیشود.چون راه می افتد و شانه خالی میکند و نامرئی میشود.همه ی خنده ها و شوخی هایم برای همین است.نامرئی شدن برای من با همین هاست.

تا تو به داد من رسی...

پنجشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۸، ۱۰:۲۱ ب.ظ

بسم الله

بیست روز از بخش قلب گذشت.بیست روزی که شلوغ و پر هیجان بود.

 

بعضی وقت ها برمیگردم به کارهایی که قبلا برام خیلی پر معنی بودند و حالا ازشون دور شدم.بعد رفعِ دلتنگی میشه و به زندگی برمیگردم.مثل شعر خوندن.

 

تو تضادهای خودم دارم غرق میشم.بودن پیش بقیه و نیاز به تنهایی.خواستن های زیاد و تلاش های کم.

آخر هفته ها اینجا برایم غمگین تر میشه.برای منی که میفهمم بعد چهار سال دیگه کسی رو زیاد ندارم که باهاش جایی برم و حرف بزنم.برای منی که کلی دوست تو گوشیم سیو دارم ولی نمیتونم به کسی زنگ بزنم.که هر کدوم تو رابطه ها و خونواده ها و فکراشون غرق شدن.که روز به روز داره دورم خلوت تر میشه.دلم برای سه چهار نفر خیلی تنگ شده.رفیقای تهران و شمال و تبریز که جای خود.ولی کسایی رو اینجا داشتم که باهاشون همیشه میرفتم اینور اونور.که کلی روزهای خوب درست میکردیم.ولی یک ساله که اینقدر کم شده که دونه دونه باید بشمرشون.میدونم از این به بعد از این هم کمتر میشه.روزها همه مثل هم میشه و روزی که داریم میریم فقط قراره با دو تا قطره اشک بریم سمت قصه ی خودمون.ولی این روزا شاید بیشتر بهشون نیاز داشتم و جاشون خالیه.که تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام.

برای همین این روزا بیشتر قدر میدونم.مهربون تر شدم و بیخیال خودم شدم.میخوام تهِ قصه همه با یه خاطره ی خوب بریم !

جمعه ظهر ها

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۴۷ ق.ظ

سلام.


جمعه ظهر ها همیشه برایم یادآور بوی غذای خونه ی مادربزرگم و سر و کله زدن با پسرخاله ها و خوراکی گرفتن از دست خاله هایم است.حالا که خیلی دور شدم از این فضا دلم میخواهد دوباره شروع کنم و هر جمعه یک آهنگ با حال و هوای خوش اینجا بگذارم و غرقش بشوم.به یاد روزهایِ سرخوشیِ بی انتها!

اگه عمری باشه میخوام مرتب تر بنویسم.یه روز از شعر یه روز از فیلم یه روز از کتاب و مجله یه روز از... و با هم بیشتر حرف بزنیم راجع بهشون!


امروز رویاها از مرجان فرساد

میتونید آهنگ رو از اینجا گوش کنید


پرواز کن با رویاهات، رویاهات قشنگن
انگار که همیشه ، تازه و خوش رنگن
نگاه کن به باغمون ، گل هامون دلتنگن
برو به یه جایی که، پروانه هاش می خندن
برو برو من خوب می دونم
می دونم تو چه مهربونی
برو برو دیگه چی بگم
خودت همه چیزُ می دونی
پرواز کن برو نترس، فرداها قشنگن
از اون بالا بالا بالاها، بخند خنده هات قشنگن
برو دنیا اینجور نمی مونه
آدم که تا ابد تنها نمی مونه
برو نترس من همین جام
چشمام برات همیشه به آسمونه
پرواز کن از رویاها
رویاها قشنگن
انگار که همیشه با حقیقت در جنگن
پرواز کن 


صبح های لواسون

جمعه, ۱۱ مرداد ۱۳۹۸، ۰۹:۰۷ ق.ظ

بسم الله


بالاخره بعد از کلی وقت برگشتم تهران.برگشتم و دوستامو دیدم و دیروز هم با مامان بابام اومدیم لواسون خونه ی خالم.باغِ بزرگ و باد خنک شب ها و بالکنِ خیلی بزرگ برایم یادآور حس های خوبِ از دست رفته است.دورهم جمع شدن های شلوغِ فامیل و بازی کردن تا دمِ صبح.ولی حالا صبح ها که بیدار میشوم کسی کنارم نخوابیده است.به آرامی رخت خواب خودم را جمع میکنم و پای لپ تاپ مینشینم و بعد یکم در حیاط میگردم و گیلاس میخورم و عصر میشود و بعد هم دوباره برمیگردیم تهران.همیشه سعی میکنم از بُعدِ مکانی خارج باشم و فکرم را همیشه در یک اوجِ متوسط نگه دارم و بهش اجازه ندم تحت تاثیرِ محیط قرار بگیره!نمیدونم واقعا موفق بودم یا نه ولی همیشه دارم این کار رو تمرین میکنم!

پشت همین میز قشنگ و منِ بد قواره

سه شنبه, ۸ مرداد ۱۳۹۸، ۱۱:۳۸ ب.ظ

بسم الله


سه سالی شده که بیشتر شب های سال را پشت همین میز گذرانده ام.میز بزرگ و قهوه ای سوخته ام که شاهد لحظه های زندگی بی اهمیتِ من بوده.شب های خوشحالی و ناراحتی.نگرانی های بی سر و ته.فکر های خوب و جرقه های امید و بعد نا امیدی محض.سکوت های طولانی و دود سیگار و بعد آواز های تاریکی.همه را گذرانده و مرا نیز خواهد گذراند.احتمالا بیشتر از من عمر کند.جنسش درست و حسابی است و حالا حالا سرِ خراب شدن ندارد.مثل من بد قواره و زشت نیست.میخواهد بماند.با هر وسیله ای که روی این میز هست عاشقانه زندگی کردم.هر کادو و چیزی که رویش بوده برایم مفهوم و بوی خاطره ای دور را میدهد.خاطره ای که آدم هایش دیگر پیشم نیستند ولی خاطره اش برایم باقی مانده است.شب ها در تاریکی دست روی میزم میکشم تا خاطراتم را زنده کند.هنوز هم همان دلهره های قدیم را دارم.نکند به موقع به چیزی که باید نرسم.نکند نکند نکند.و همان دلهره ی همیشگی را هم دارم:"من در چیزی استعداد ندارم".چه غمگین.اینکه همیشه فکر میکنم قرار نیست در کاری درست و حسابی موفق بشوم و خودم را نشان دهم.همیشه در سایه خواهم بود.سایه ی آدم هایی که کارهای بزرگ کرده اند و همیشه سعی میکنم خودم را کنار آن ها بکشم و به زور به آن ها بچسبم.چه حسِ بدی و چه آه از تهِ دلی میکشم هر وقت یاد این حرف می افتم.تلاشم را بیشتر میکنم و میدانم همه اش نرسیدن است.نرسیدن...