۱۷ مطلب در اسفند ۱۳۹۶ ثبت شده است

فهمیدم-عید

بسم الله


عید شد.فردا عید است.

فهمیدم چیزهایی هست که آدم میفهمد و میداند ولی نمیتواند باور کند.فهمیدم دنیا و آدم هایش چه بی معرفت اند.که فقط خدا و خانواده .

فهمیدم دنیا بزرگ تر از این حرفاست و آدم هایی که دورم جمع کرده ام.آدم هایی هست که ندیده ام و باید ببینم.فهمیدم دل ساده را اینجا نمیشود پیدا کرد.دلمان کثیف شده است.فهمیدم ما فاحشه ی توجه هستیم.هر کس به ما توجه کند به اون تن میدهیم.

فهمیدم آدم از کوچک ترین چیز ها میتواند دیوانه شود و به بزرگ ترین چیز ها بی تفاوت شود.روزهایش را بی خیالِ همه چی طی کند و شب ها فکرها بریزند سرش.

فهمیدم که نیاز شدید به روانکاویِ گسترده دارم.

فهمیدم خودخواهم ،زشتم و نفهم.

فهمیدم اگر خدا و خانواده نبود تا الان قطعا دست به خودکشی زده بودم.

فهمیدم میشود کسی را دوست داشت و بعد به او بی اعتنا شد.چه حقیقت تلخی.

فهمیدم دلتنگی آدم را به کارهایی وا میدارد که باور نمیکند و ناراحتی بی رحم ترین حسِ دنیاست.

فهمیدم وابستگی به خلق خدا بزرگترین اشتباه است.

فهمیدم هر قدر کمتر گناه کنی فکرت آزادتر است.

فهمیدم با کسی زیاد درد و دل نباید کرد چون کسی درد تو را نمیفهمد.

فهمیدم دردهای بزرگ تر خواهند آمذ و این دردها بی معنی خواهند شد.

فهمیدم زندگی کلِ فرآیندش خیلی جدی نیست که بخواهم اینقدر جدی بگیرم.

۲۹ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

صد دلیل برای زنده ماندن-یک


سوال هایِ ناتمامی کودکی در مترو از مادرش و مهربانی مادرش.مثل همان داستان تهمینه و رستم و بی رحمیِ کودکان در رسیدن به حقیقت.خنده ها و گریه های بی دریغ
۲۸ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۲۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

رفتم

بسم الله

یه وقتایی جلوی آینه وای میسم و میگم":آزه آره همینه عوضی!همینه جواب کارایی که کردی جواب محبت هایی که کردی.ببین که حتی حرفتم نمیخواد بشنوه!که تا وقتش بشه!وقتی وقتش بشه من رفتم دیگه"!

۲۴ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

نادیده ها

بسم الله


همه ی دنیا پر شده از ندیدنی ها!چیزهایی که بی رنگ هستند و زیر رنگ ها گم میشوند... . دیده نمیشوند.

سفیدند.

و هیچ رنگی نگرفته اند.همین است که دیده نمیشوند.

۲۲ اسفند ۹۶ ، ۱۵:۳۳ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

جمعه

بسم الله


وقتی چیزی رو دیگه اینقدر دوست نداری که به خواست خودت بری دنبالش...


۱۹ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۱۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

ما ابد در پیش داریم...

بسم الله


ما ابد در پیش داریم.علامه طباطبایی وسطِ درس به شاگردانش میگفت.


ابد... . این چند روز دنیا در مقابل ابدیت چیست؟راستی ابدیت یعنی چی؟یعنی چیزی که تموم نمیشه؟و فکر ما همچین چیزی رو میتونه تصور کنه؟اصلا مگه غیر از اینه که هرچیزی که پایان داره واسه ما معنی داره؟یه فوتبالِ بی پایان خب قطعا دیگه هیجانی نداره.یه زندگیِ بی پایان ولی هیجان داره شاید!ولی اینکه واسه ابدیت فقط چند روز وقت بهت دادن تا بکاری و بعدش دیگه شروع کنی همین چیزایی که کاشتی رو برداشت کنی.عجیبه.همین.


---------------

امروز فیلمِ "تجریش ناتمام " رو دیدم.میدونی حس میکنم یه سری چیزا هست تو اعماق وجود آدم،که یه وقتایی یهو میان و صدات میکنند.گوشتو میگیری،یه چیز دیگه رو داد میزنی تا صدای اونو نشنوی ولی اونا قوی ترین کشش هایِ دنیا رو دارن.مطمئن نیستم منظورم مثلا مثل عقده های سرکوب شده ی فروید باشه ولی بعد از یه مدت که دوباره به اونا یه اشاره ی کوچیک میکنی میبینی که چه عمقی دارن... .عشق های ناتمام...

۱۷ اسفند ۹۶ ، ۱۷:۴۱ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

نیامد...

بسم الله

نیامد،

شتاب کردم که آفتاب بیاید،

نیامد

دویدم از پی دیوانه ای که...


این شعری است از براهنی.با صدای غمگین خودش دارم گوش میدم.حرف شعرش اینه که همه کاری میکنه که آفتاب بیاید و آفتاب نمی آید.


اینکه همه کار میکنی و نمیشه.آره. یه وقتایی میخوای ولی نمیشه دیگه.چیکار میشه کرد


۱۳ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۰۸ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

فهرست مردگان

بسم الله

امشب رفتیم تیاتر فهرست مردگان.هیچی نفهمیدم تقریبا و فقط از پرفورمنس لذت بردم.راستی چه قدر دنیاها فرق دارد.من عاشق این دنیا بودم و الان در یک دنیای دیگر دارم زندگی میکنم که شاید رویای کس دیگری باشد.

راستی وقتی بمیرم صدای من چه میشود؟خنده هایم که هر لحظه در افق دور میشوند تا کی باقی میمانند؟صدای فریادم تا کجا رسیده است؟راستی به کجا میرود همه ی این ها؟من اگر جای دنیا بودم صدای خودم را تا کی نگه میداشتم؟شاید حرف هایم به هیچ دردی نمیخورند.شاید باید همه ی آن ها را بریزم دور و جایی که هیچ کس از آن جا رد نمیشود.

۱۲ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۵۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

بهار آمد

بسم الله

 در ادامه ی سفر رامسر ساعت سه شب رسیدم به فراز و شبانه راه افتادیم سمت ماسال و ییلافات.حدود ساعت هفت صبح در مه همیشگی ماسال شروع به صعود به سمت ییلافات کردیم.در جاده محدوده ی دیدمان به حدود پنج تا ده متر کاهش پیدا کرده بود و ترکیب باران و خلوتی جاده در آن ساعت صبح باعث شده بود به این نتیجه برسیم که کسی در ییلاقات نیست و نمیدانیم هم باید کجا برویم.تا اولسبلنگاه رفتیم و آن جا جلوی هتل فردین معصومی اتاق قیمت کردیم.توی هتل شبی سیصد هزار تومن بود و سوییت های رو به روی آن هم شبی صد هزار تومن.تصمیم گرفتیم بالاتر برویم تا ببینیم آدمیزادی پیدا میکنیم یا نه!ضمنا جلوی هتل معصومی از خستگی سه ساعت توی ماشین خوابمان برد!رفتیم بالاتر  و به کلبه های چوبی رسیدیم و تصمیم گرفتیم یک جا اجاره کنیم.با شبی پنجاه هزار تومن منظره ی زیر را اجاره کردیم و البته با یک بخاری نفتی که تا صبح حسابی خوابمان کرد!

 

رفتیم بالاتر و در ییلاقات گشتی زدیم و بعد هم برگشتیم پایین و به شهر سر زدیم و دوباره هم رانندگی در مه و در شب و باز هم ییلافات!شب را به فیلم دیدن و چایی گذراندیم و صبح زود ساعت دوازده ظهر از خواب بیدار شدیم!تصمیم گرفتیم اتاق را تحویل بدهیم و بریم بالاتر برای هواخوری و دوباره هم بازگشت به شهر.باز هم دست تقدیر در ییلافات بالاتر مارا به کلبه ای رساند که صاحبانش نبودند ولی روی بالکن آن و نمای عجیبش تصمیم گرفتیم ننو بزنیم و کیسه خواب پهن کنیم و هوا بخوریم!و عجب منظره ای بود.شاید بهترین منظره ای که در تمام عمرم دیده باشم.

بعد هم حرکت به سمت گیسوم.ساحل و جنگل کنار هم!حرف زدن های طولانی کنار ساحل!سرما،خیس شدن،لذت،سکوت،سبکی.این ها یعنی شمال در اسفند!یعنی گیلانِ مه آلود

راستی اینجا در گیسوم امشب بهار آمد خواندند.مردی آمد و در هر خانه شعری با مضمون بهار آمد میخواند و نوید روزهای خوب و آفتابیِ بهار را میدهد.

 

 


۱۰ اسفند ۹۶ ، ۲۱:۵۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

رامسر

رامسر ساعت دو و چهل دقیقه شب.روی نیمکت نشسته ام.باران ریزی دوباره شروع شده و کم کم انگار میخواهد تند تر بشود.منتظرم فرازم تا بیاد و بریم به مقصد های ناشناخته مان.مقصدی که انتخاب نکردیم و منتظرم ببینیم چه میشود.یکهو ترسیدم.تنها هستم و ساعت نزدیک سه شب است و در خیابان روی نیمکت نشسته ام و لپ تاپم را روی میز گذاشته ام و دارم تایپ میکنم.صدای پایی شنیدم و برگشتم دیدم سگی است سفید رنگ.از چه چیزهایی که نمیترسم.صدای خروس و پرنده ای روی درخت هم الان شروع شد.آدم مگر میشود این هوا و صدا را بشنود و باز هم دلش بخواهد برگردد زیر آن سقف های بی قواره و زشت.صدای آب هم آمد.در این سکوت همه چیز ترسناک به نظر میرسد.میخواهم بیشتر بنویسم.بنویسم بنویسم.اما باید از چه بنویسم؟از ترس هایم؟مگر آدم گنده هم میترسد؟آره میترسد.از تنهایی میترسد.من از تنهایی میترسم.همیشه میگویم میخواهم تنها باشم اما همیشه انتظار کسی را دارم و یا میدانم جایی دارم که بروم.راستی تنهایی واقعی کجاست؟این که شاید دلت نخواهد هیچ کس منتظرت باشد.الان شاید در همین جا هستم.دلم نمیخواهد کسی منتظرم باشد یا دلتنگم شود.دلم میخواهد برای خودم باشم.ولی تا کی میتوانم دوام بیاورم؟بعدش چه میشود؟آدم ها تا چند روز منتظر تو میمانند؟راستی زیر چرخ های زمان از یک مورچه بزرگ تر هستیم؟

در کوهنوردی وقتی در میانه ی راه به مشکل میخوری باید کوله ات را سبک کنی.همیشه انتخاب اینکه چه چیزی را باید رها کنی مشکل است.معادله ای است که باید حساب کنی هر چیزی به زحمتش می ارزد یا نه.گاهی حس میکنم من به زحمتش برای کسی نمیارزم.شاید به درد بخور باشم و حتی به کار بیایم ولی معمولا خیلی سنگین تر از آنکه به کار می آیم زحمت ایجاد میکنم.برای همین است که احساس میکنم از یه جایی به بعد شاید اضافی شده ام.

راستی این شهر چه آرامشی دارد.اگر همین ساعت در زنجان در پارک نشسته بودم هزار بار بیشتر میترسیدم یا مزاحمم میشدن یا هر چیز دیگه.انگار خدا آرامش را به مردمِ اینجا هدیه داده است.همین چند دقیقه پیش یک آقای شاید پنجاه ساله پیاده از کنارم گذشت و خدا قوتی به او گفتم تا احساس نگرانی نکند.

امروز عصر از زنجان تنها راه افتادم و رفتم رشت پیش محمد امین(دوست تینا)و دو ساعت در خوابگاه آن ها خوابیدم و راهی شدم.لاهیجان و الان هم رامسر.به کجا؟نمیدانم.هوا خوب است و چیز دیگری مهم نیست.

عشق برای زندگی کافیست.


۱۰ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۳ ۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی