بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۸/۰۸/۲۴
    سر

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۸ ثبت شده است

حرف های زیادی برای نگفتن هست

دوشنبه, ۲۳ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۳۹ ب.ظ

بسم الله


صبح ها بیمارستان،خواب آلود از اینکه تا سحر ها بیدارم.وضعیت نه چندان خوب خانه.رویم نمیشود بعضی چیز ها را بگویم.به خیلی ها.

مریض های خنده رو و گاه بدحال.آهنگ گوش دادن یک مرد مریض با لباس آبی و همسرش در حیاط بیمارستان.آهنگ دوپس دوپسی با صدای بد خواننده و صدای بدتر موبایل ارزان قیمت مرد.کیفیت پایین زندگی در حیاط بیمارستان.امید داشتن به زندگی .بدونِ اینکه بدانی چگونه و کجای جهان هستی به ادامه دادن فکر کنی.هر جوری که هست،فقط تلاش کتی که ادامه بدهی.تا یک روز که دیگر نتوانی و چشم هایت را آرام روی هم بگذاری.که این البته آرزوی هر آدمیست.که راحت بمیرد.راحت مردن به نظرم مهم ترین نقطه ی زندگی آدم است.همه ی سختی های پیش از آن در مقابل سخت مردن هیچ است.گذاشتن و رفتن وقتی سراسر از زشتی باشی سخت تر میشود.خیلی.


روزهای معمولی ای شده.باد شب های اردیبهشت توی صورتم.ماشینم که باید ببرم موتورش را تنظیم کنم و درس و کارهای همیشگی.در هوای اردیبهشت جای همه خالی میشود.

گل به یک تند باد

پنجشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۲:۱۹ ق.ظ

بسم الله

فکرم خیلی وقت است که درگیر تبلتم شده که توی خانه گمش کردم.فکر میکردم آدم قوی ترم باشم و چیزهای کوچک مرا به هم نریزد.اما نه.اینگونه نیست.من گهگاه خیلی ضعیف میشوم و گاهی خیلی قوی.روزهای سختی شده.خیلی سخت.تنها راه ماندن امیدواریست برای روزهای بهتر.

آن

يكشنبه, ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۳:۲۷ ق.ظ

یه روزایی بود که زندگی "آن"داشت.مهم نبود کجا بودم یا با کیا بودم.هر لحظه خودم آن داشتم و یه حس هایی رو میگرفتم و تجربه میکردم که میدونستم برنمیگرده.هر کسی هر مسیری که داشت خودش هم نشده بود یکی از خط کشی های اتوبان.واسه خودش حس خاصی داشت.همون عصری که بابام لواسون آواز میخوند یا روزایی که تهران رو با دوستام بالا پایین میکردیم یا مسافرت ها یا کتاب ها یا قصه ها.همه شون یه حس تازه ای داشتن،چون آدم های تر و تازه ای پشتش بودند.همه ی اون معلم های خوبی که داشتم برام همین حس رو می آوردن.پیدا کردن "آنی"که تو چشم هاشون میدیدیش وقتی حرف میزدن و میخندیدن.ولی اون حس خیلی وقت کم شده.خیلی کم.خودم هم دیگه آنی ندارم.یه خط شدم مثه هزارتاخط دیگه که مهم نیست کی کجا بکششون.تو دانشگاه بچه تر شدم.کم دیدم آدم هایی که جدا بودن از مسیرشون و واسه خودشون آن داشتند.بقیه بودند میرفتند میومدند چیزای خوب خوب گوش میدادند مینوشتند میخوندند عکسای قشنگی داشتند ولی اون حس رو نداشتند.هیچ وقت نداشتند.میدونی اون فاز گم شده.هی برمیگردی عقب که فکر کنی روزای فوق العاده ای بود.ولی نه.فقط اون حس پریده.مثل صدای گنجشک بین اذان و طلوع و نسیم که بعد بخوابی و ببین آفتاب تند سر ظهر میخوره تو سرت.همینقدر گیج و سریع.یهو هیچ صدایی نیست.

بیشتر روز ها همین گونه میگذرند

شنبه, ۷ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۰:۳۵ ب.ظ

بسم الله


راستش چیز خاصی برای نوشتن ندارم.بی حوصلگی های مداوم برای کارهای لذت بخش یعنی یک جای کار خراب شده.خراب شده و انگار نمیخواهد هم درست شود.همیشه بعضی آهنگ ها مرا میبرد در جایی که حالم بی نهایت زیباست.میخندم و هر لحظه فکر جدیدی به ذهنم میرسد و ذوق میکنم.ذوق.اما خب دنیای ذوق کردن چند وقتیست که همان جا مانده.بین فکرهای سه تا پنج عصر که بیشتر از سرخوشی آفتاب دم غروبند  و نه چیز دیگری.از آدم های اطرافم فاصله میگیرم و دور میشوم.بعد نزدیک.دوباره دور و دوباره نزدیک.مثل شکاری که پایش را بکشد سفت تر میشود و نکشد میپوسد در بند شکارچی.بوی کسانی را حس میکنم که سال هاست ندیدمشان.

دشت ها نام تو را میگویند...

کوه ها شعر مرا میخوانند...


کوه باید شد و ماند...

رود باید شد و رفت...

دشت باید شد و خواند...


دلم که میگیرد یاد تصویر درخشش آفتاب روی برف های تازه می افتم.صدای قطره های آبِ برف هایی که با یک آفتاب بد موقع شروع به ریختن کرده اند.بوی برگ های تازه ریخته و خیابان های تنها.

اینجا خیابان های تنهای زیادی دارد.شب ها که میروم راه بروم همه ی آن ها با من حرف میزنند.من صدای همه را میشنوم.همه پر از خاطرات روزهای گرمی هستند که دیده اند.مینشینم و به همه گوش میدهم.به هر خیابانی که بخواهد حرفی بزند.تا هر وقتی که بخواهد گوش میدهم.

قصه ی من طولانی شده.شاید باید کمترش کنم تا حوصله را سر نبرد.حوصله ی خودم را و بیشتر بقیه را.کارهای بهتری باید بکنم.

نامه ای به ویدا

چهارشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۰۶:۱۷ ب.ظ

ویدای عزیزم:

از آن روز که تو مرا به اینجا آورده ای که حالم بهتر شود چهار سال میگذرد.من از خودم هوش و نبوغ زیادی نشان دادم و مسئول آسایشگاه مرا برای انتقال به بالاترین طبقه انتخاب کرد.از این انتخاب مدت کوتاهی هیجان زده بودم.اما متاسفانه اینجا نمیگذارند از تختم خارج شوم.هدف همه ی ما اینجا این است که یک روز پشتی تختمان را بتوانیم آنقدر بالا بیاوریم تا تمام منظره ی جلوی آسایشگاه را بتوانیم ببینیم.ما حدود صد نفر در این اتاق هستیم و هر روز آدم های متفاوتی با تخت های رنگارنگ و پشتی های بالا به ما سر میزنند و کمکمان میکنند تا پشتی تخت های خودمان را بالا بیاوریم.خیلی علاقمند هستم که با آن ها دوست شوم اما بیشترشان عجله دارند و میگویند اگر مراقب پشتی تخت خود نباشند در سال های پیری دچار مشکل میشوند.حق دارند.ویدا جان من اینجا زیاد حرفی با کسی نمیزنم جز چند نفر که با هم سرخوشی های کوچکی را تجربه میکنیم و بعد دوباره جدا میشویم.من فکر میکنم دنیا باید چیزهای بیشتری از دیدن هر روزه ی یک منظره ی تکراری از این پنجره ها داشته باشد اما انگار جسمم و بیشتر از آن روحم اینجا گرفتار شده است.میشود دوباره به سراغم بیایی و برویم جای دیگر؟این بار قول میدهم آرام تر باشم.