۲۶ مطلب در خرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

سلب آزادی

بسم الله

چند بار شده است که از تهِ دل آرزو کنی که آزاد باشی.آزاد و رها.اما بعد از رسیدن به آن حس میکنی تمام چیزی را که داشته ای از دست داده ای.انگار از هیچ باید برای خودت مسیر جدید بسازی.مسیری که هیچ چیز از آن نمیدانی.و این شروع سخت ترین قسمت های زندگیست.دین،عشق و همه ی دلبستگی ها چیزی برای ما که از این آزادی مطلق فرار کنیم.در واقع شاید از داشتن آزادی مطلق میترسیم.در دنیایی که هیچ امتحانی در آن برگزار نمیشود تلاش چه معنی ای میدهد.در آزادی مطلق آدم چه کاری دارد که انجام دهد.فقط درگیر یک تکرار میشود و باید برای خودش مسیر جدیدی بسازد.مسیری که هیج تابلوی راهنمایی ندارد.

۳۱ خرداد ۹۷ ، ۱۸:۲۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

قصه ات تمام نشود...

من قصه پرداز شب های بی قصه ای این آدم ها بودم.
۳۱ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۷ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی

تشعشعات

خب،دو هفته ای میشه که رسیدم به همان کلبه ی جنگلی قدیمی مان.چند سال پیش بود که با هم آمده بودیم اینجا؟چه شب های فوق العاده ای بود.دو ماه دور شده بودیم از همه ی دنیا.صبح آفتاب نزده میرفتیم جلوی در،همراه نسیم و پرنده ها به خودمان کش و قوس میدادیم.راه میافتادیم تا پایین روستا و نان و پنیر به دست برمیگشتیم.نفس نفس می افتادی همیشه.عاشق همان آخرهایش بودم که دستم را مجبور میشدی بگیری و خودت را بکشی تا خانه.برای همه ی مرغ و خروس ها اسم گذاشته بودی.میگفتم آحر یلدا جان شاید این ها نخواهند با هم مراوده ای داشته باشند.هر روز که نمیشود گلی از دست امیر ناراحت شود.میگفتی خودم بهتر میدانم.تو چه میدانی دختر ها از چه چیزهایی ناراخت میشوند.ظهر ها آفتاب می افتاد روی پشتی های ایوان.مینشستیم کنار هم،چایی میخوردیم و بعد سرت را روی پایم میگذاشتی و از پایین زل میزدی به چشم هایم.با دست هایم با موهایت بازی میکردم و هر تار را از بقیه جدا میکردم.میگفتی قول میدهی ده سال بعد هم که موهایم کم میشود باز هم بگذاری روی پایت دراز بکشم؟و میدانستیم جواب همه این سوال ها نه گفتن من و خنده های بی پایان است.بوی غذا که راه میافتاد همان هاسکی چشم رنگی مان هم میدویید جلوی در.برای غذا میریختی و بعد خودمان غذا میخوردیم.عصر ها به تار زدن من و کتاب خواندن تو میگذشت.شب ها زیر آسمان دراز میکشیدیم.میگفتی ببین هر ستاره چند میلیون سال است همانجا مانده.من و تو یک لحظه هم نیستیم در این زندگی.بیا قدر همدیگر بدانیم و من بهت میگفتم دیگر میخواهی چه کارت کنم آخر دختر!حالا هم ستاره ها هستند.شاید تو هم شب ها باز هم از آن سر دنیا نگاهشان میکنی.چه زود همه ی خواستنی ها تمام شدند.رفتی تا به رویاهایت برسی،ولی من هنوز هم در همان ستاره در جستجوی رویاهایم هستم.

۳۰ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۵ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی

پادکست فارسی

بسم الله

پادکست فارسی یه شروع جدید برای نسل ماهاست.ماهایی که آهنگامون رو دیگه از حفظیم،رو هر کدومش چند بار قفلی زدیم و اعصابمون رو باهاش خورد کردیم.ماهایی که بات های تلگرام رو دیگه همه آهنگاش رو حفظیم.

پادکست چیه؟نمیدونم دقیق ولی اینجا میتونید بیشتر بفهمید!اگر بخوام یه چیز سر هم بندی شده بگم پادکست مثل رادیو میمونه ولی با حق انتخاب در شنیدن موضوع و ساعت و حرف و قصه.من با پادکست فارسی از پادکست های چنل بی که توسط علی بندری اجرا میشه آشنا شدم.فکر  میکنم حدود اپیزود سه یا چهارش بود که هر شب تو تنهایی های زنجانم قبل از خواب همه چراغ هارو خاموش میکردم،دو تا چراغ خواب کوچیک که عزیزانم برام خریده بودن روشن میکردم و شروع میکردم به گوش دادنش.من خودم تهران بزرگ شدم و هنوزم نصفه نیمه تهران زندگی میکنم و کاملا میدونم چه قدر وقت از ماها تو خیابون و ترافیک و همه جا تلف میشه!و پادکست روش خوبیِ برای استفاده از وقتمون.

۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۲ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی

هیچ وقت وقت نداشتی

سلام.

اول بگویم که بی نهایت دلم تنگ شده است.این مهم ترین حرفم هست.بقیه اش را مینویسم که همین یک جمله را زیباتر کنم.ساعت پنج صبح است.روزها درگیر تکرار شده اند.میدانم که هیچ کدام از این حرف ها را نمیخوانی.چون وقت نداری.یعنی هیچ وقت برای این حرف های غم انگیز وقت نداشتی.میخواستی فقط شاد باشی و بروی.چند باری بود که میخواستم برایت شعر خوبی بنویسم.قبل تر ها یادت بیاید شعر های خوبی مینوشتم.اما خب چند وقتیست که خیلی چیزی نمینویسم.نه اینکه نتوانم.آدم برای خودش که نمیتواند تا همیشه بنویسد.اگر دلیل نوشتنی بود حالا دیگر نیست.فکرم خسته است.خیلی.نمیدانم از این دنیا چه میخواهم.روزهایی بود که با خودم میگفتم دارم برای یک نفر در این دنیا به درد میخورم.اما حالا باید برای خودم کاری کنم.همان کار که هیچ وقت بلد نبودم.اصلا اگر تو بودی به خاطر این بود که بتوانم محبت های دلم را به سوی یک نفر سرازیر کنم.حالا اما برای خودم سرازیر نمیشوند.میدانی محبت مثل آب است.باید جاری شود تا فاسد نشود.اگر بماند راکد میشود، خراب میشود.من تلاش کردم جاری شوم.از هر راهی رفتم.بالا و پایین شدم تا به تو برسم.اما تو همه ی راه های محبت را بسته بودی.این آب دیگر شوق جوشیدن ندارد.در کویری دورافتاده میرود زیر زمین و دیگر والسلام.هیچ کس خبر دار نمیشود رودی بود و آبی بود و جریانی... .

به هر حال خواستم بگویم این رود دیگر امیدی به جریانش نیست.قبل از اینکه این سنگ آخر را هم روی این سرچشمه بگذارم اگر دوست داشتی به من سر بزن.

۲۸ خرداد ۹۷ ، ۰۵:۲۸ ۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی

دو هفته تنهایی

بسم الله

شاید بعد امتحان شش تیر دو هفته سفر تنهاییم به نپال رو شروع کنم!

۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۹:۵۹ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

فکر های غمگین

بسم الله

فکر کردن به اشتباه های نادرست غمگین کنندست.مخصوصا اگه اون فکرهارو هنوز هم بهشون علاقه داشته باشی.یه دوگانگی سختِ درونی ایجاد میکنند.از یه طرف خودتو به خاطر این انتخاب ها شماتت میکنی ولی از یه طرف میگی عیب نداره دلم بهشون بوده.الان هم بین همین فصه ها گیر کردم.نمیدونم باید ناراحت از دست دادنشون باشم یا خوشحال!

۲۷ خرداد ۹۷ ، ۰۸:۴۰ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

علوم اجتماعی.

بسم الله


تاحالا نمیدونم چند بار شده که تصمیم گرفتم توییتر و اینستا و تلگرام رو بذارم کنار.تقریبا هر دو هفته یه بار توییترم رو پاک میکنم،اینستا رو غیر فعال و تلگرام رو به خودم قول میدم کمتر سر بزنم.بعد این قضیه ها سه چهار روز کلنجار پیش میاد.اینکه ببین چه قدر الان دوران خوبیه و این حرفا رو به خودم میگم ولی بازم فضولیم گل میکنه.حس میکنم اونجاها یه خبرایی هست و من ازش بی خبرم و این یعنی از دست دادن کل معنای زندگی!برمیگردم و باز میبینم خبری نیست که نیست.خب من کلا آدم اجتماعی بودم نسبتا.ولی الان یکم تنها شدم.به خاطر سنم شاید یا هر دلیل دیگه ای.برای جبرانش میام این شبکه ها ولی اینجا تنهایی محضه.ارزش هر آدمی و حرفاش اندازه یه اسکرول 5 ثانیه ایِ و واقعا کسی به حال کسی اهمیت نمیده.ولی همه حرفای دلشون رو همونجا میزنن.من به خودم میگم خب پس من حرفامو به کی باید بگم؟نمیدونم.فقط دارم سعی میکنم شبکه های اجتماعیم رو عوض کنم.به سمت گود ریدز یا هر چیزِ دیگه ای که خوب باشه!شما چیزی میشناسید؟

۲۶ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۳۹ ۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰
هادی

The Gilr With Dragon Tatto

بسم الله


من نسخه ی فینچر از این فیلم رو دیدم هر چند شنیدم یه نسخه ی سوئدی هم داره.شخصیت پردازی های فیلم خوبه و واقعا حس سوئد رو به آدم منتقل میکنه!داستان فیلم تقریبا میشه گفت یه حالت پیچیدگی داره ولی نه از اون جنس پیچیدگی هایی که آخرش ولت کنه تا خودت فک کنی.به نظرم ریتم فیلم از وسطاش به بعد خیلی کند میشه و چهل دقیقه ی آخرش حتی میشد تو فیلم نباشه چون تقریبا خارج از داستان اصلیِ فیلمه.به هر حال اگه دیدن فیلمایِ پلیسی و یکم مرموز رو دوست دارید توصیه میکنم وگرنه خیلی چیز خاصی برای دیدن نداره!

۲۳ خرداد ۹۷ ، ۱۷:۰۷ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
هادی

رفیق

بسم الله


به شدت به ارتباط و رفاقت های جدید نیاز دارم حتی از همین آدم هایی که اینجا رد میشن و نمیشناسم!حال و هوای کشف آدم های جدید دارم عجیب!

۲۳ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۲۹ ۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰
هادی