بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۸/۰۸/۲۴
    سر

۵ مطلب در فروردين ۱۳۹۸ ثبت شده است

از تمام دنیا

شنبه, ۳۱ فروردين ۱۳۹۸، ۰۳:۳۶ ب.ظ

بسم الله


از تمام دنیا همین روزهای خوش مارا بس.

روزهای آخر

جمعه, ۲۳ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۱۳ ق.ظ

بسم الله

روزهای آخر دانشکده شده.باید سعی کنم برای این سه چهار سال معنایی پیدا کنم.همه ی کسانی که با هم بوده ایم و روزهارو با هم گذرانده ایم باید در یک جایی از فکرم بمانند و بهشان فکر کنم.باید سعی کنم برای همه این دوران معنایی پیدا کنم.ولی حس میکنم هیچ کدام معنایی ندارند .فقط گذشته و رفته اند.خیلی بی معنا و بیشتر تکراری.اما دلم میگوید باید یک معنایی داشته باشد.نمیخواهم باور کنم همه ی این روزها بی معنی گدشته است.برای همین است که این روزها را حسابی بالا پایین میکنم تا چیزی از آن در بیارم.هر چند میدانم چیزی نبوده.یک نقطه ی گذرا بوده و بی معنی.که گدشت و تمام شد.


تنها چیزی که باید برداری دست های خالی خودت است.

پنجشنبه, ۱۵ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۱۵ ق.ظ

گهگاه فکر میکنم شاید تمام این ها یک بازیست.بازی ای که در آن باید از گذشته یک چیز را فراموش کنی تا در آینده یک چیز جدید به سوی تو بیاید.اگر واقعا قصه اینگونه باشد چه چیز هایی را باید زمین بگذارم و کوله ام را خالی کنم تا چیز های جدید بردارم؟نمیدانم.این نوشتن ها دیگر کمکی به من نمیکند.روزهایی میشود که فکر میکنم خب وقتش است که بنویسم و حرف هایم را بزنم و دنیایم را برای بقیه تصویر کنم.اما شب ها میبینم که حرفی نیست.حرفی نیست از این جنس که آرامش ذهنی و آشوب ذهنی ام مرزی ندارند تا از یکی بنویسم و دیگری را برای خودم نگه دارم.همه چیز در جوش و خروش و رفت و آمد است و هیچ کدام را توان گفتن نیست.نیست نه اینکه کسی به من گوش نمیدهد.از آن جهت که خیلی فضاها آدم را مدام تحریک میکند که بنویسد و بگوید.ولی شاید چیزی برای گفتن نیست و فقط حس اینکه اگر نگویی فراموش میشوی تو را تشویق به نوشتن میکند.

این نسلِ برآشفته

يكشنبه, ۴ فروردين ۱۳۹۸، ۰۲:۲۱ ب.ظ

بسم الله


نسل ما نسلِ برآشفته ایست.یک روزگاری بود که درس خواندن و چیزی شدن برای دیده شدن و بودن کافی بود.آن دوران گذشته است.حالا روزگار عوض شده.باید از روزهایم بهترین بهره را ببریم تا بتوانیم دیده شویم و باشیم.وگرنه ما هم گم میشویم در روزهای پر تکرار و ابدیِ تاریخ.


ما استراحت میکنیم تا انرژی کسب کنیم تا دوباره کار کنیم.یعنی مفهوم استراحت برایمان از بین رفته است.استراحت یعنی شارژر موبایلت که دارد تو را شارژ میکند.خودش بی معنیست.زندگی را همین گونه تمام میکنیم در روزهایی که تازه داشتیم برای استفاده کردن از دستاوردهایمان آماده میشدیم.

برای همین هاست که ما هر روز حس میکنیم باید یک غلطی بکنیم که باحال باشد.یک غلطی که دیگران میکنند و باحال است و ما هم باید بکنیم.از توییتر و اینستاگراممان بیشتر از اینکه لذت بگیریم حسرت را برداشت میکنیم.حسرت زندگی های خوب و حسرت کارهای خوب و حتی دیدن و شنیدن.انگار که ما کر شده ایم و هیچ چیزی نمیشنویم و همه ی حرف های خوب را دیگران میزنند.ما حتی واکنشمان به همه چیز در حد چند دقیقه شده.میرویم و متری شش و نیم میبینیم و بعد که تمام شد فکر نمیکنیم که برای همین آدم هایی که در این فیلم دیده ایم و همین نزدیک ما زندگی میکنند چه کاری میتوانیم بکنیم.ما فقط چون آن زندگی را زندگی نکرده ایم برایمان هیجان انگیز است که مثلا معتادها یا فقیر ها یا بقیه چگونه زندگی میکنند.همین.فقط هیجان انگیز است و بس.


ما مسافرت میرویم که رفته باشیم.یعنی خود مسافرت دیگر مهم نیست.اینکه آدم های جدید ببینی و الهام بگیری و بفهمی دنیایت کوچک بوده و به گذشتگان فکر کنی و این ها همه باد هواست.مسافرت میروی که تیکش را بزنی و خیالت را راحت کنی و به چهار نفر هم نشان بدهی و مطمئن شوی انرژی هایت برگشته تا بتوانی برگردی و بیشتر پول در بیاری.همه اش همین است.


من از قهوه هم نمیتوانم لذت ببرم.قهوه میخورم که بیدار باشم و بتوانم بیشتر کار کنم تا بیشتر پول در بیاورم و بیشتر خوشحال باشم.این ها همه یعنی بر هم ریختن زندگی.برای همین است که ما دائم آشفته ایم.میخواهیم همه ی کارها را کرده باشیم و همیشه احساس میکنیم عقب مانده ایم و یک سری دارند تند تند جلو میروند و ما را پشت سر میگذرند و ما همین جا مدام در جا میزنیم.


این است که تمام حس های ما خلاصه میشود در سفر رفتن و دیدن و شنیدنی که چیزی برایمان ندارد.فقط خیالمان را راحت میکند که این کارها را کرده ایم.برای همین هاست که گاهی باید نرفت و ایستاد.حساب کتاب کرد و بعد رفت.که ببینی رفتنت برای چیست اصلا.

از نوشتن های بی مورد

جمعه, ۲ فروردين ۱۳۹۸، ۰۱:۲۷ ب.ظ
بسم الله

به خانه رسیدم.پشت میز قدیمی ام.همان جایی که کل سال کنکورم را سپری کردم.در دفترچه های مختلفم آرزوهایم را مینوشتم و به آن ها فکر میکردم.همه ی آن ها را فراموش کرده ام.رفته اند.

رفته اند.خیلی ها رفته اند.روی میزم یک قاب قدیمیست از دختری که عروسکش را بغل کرده است.نقاشی نیست.نمیدانم اسمش چیست.زمانی که نوزاد بودم مادرم درستش کرده.یا شاید زمان مجردی اش.نمیدانم.ولی هر چه هست یادگار آن سال هاست.

یادگار آن سال هاست.مثل همین خط کش های فلزی و پلاستیکی توی سبد کنار میزم.یادگار دورانی که مادرم برایم خیاطی میکرد و میدوخت.مرا هم با خودش میبرد کلاس خیاطی.آرام بودم و مینشستم.

آرام بودم و مینشستم.حالا برایم نشستن عذاب شده است.چیزی در دستانم نیست تا ببینمش و با آن خوشحال شوم.حس میکنم باید بروم تا دورتر ها تا بالاتر ها و همه چیز را جور دیگر ببینم.آن موقع ها اما بیشتر خوش میگذشت.

آن موقع ها اما بیشتر خوش میگذشت.این را شب سال تحویل خانه ی مادربزرگم فهمیدم.وقتی همه تقریبا جمع بودند اما حس قبلی را نداشتم.مادربزرگم گفت:"چهار سالت تمام شد؟خلاص." گفتم:"خلاص". اما خلاص نشده بودم.

خلاص نشده بودم.آدم از یک جایی به بعد دیگر خلاص نمیشود.اگر هم بخواهد کاری کند که خلاص شود خودش را در یک زنجیر دیگر گیر انداخته.زنجیر اینکه "میخواهم خلاص باشم".این هم یک زنجیر است.

این هم یک زنجیر است.مثل همه ی چیزهایی که نمیبینی و با آن ها رو به رو میشوی.سیل گلستان را برد.همین زنجیر زندگیست که یکهو میافتد دور دست و هر چه قدر بکشی مجکم تر میشود.

هر چه قدر بکشی محکم تر میشود.مثل خاطراتی که هر چه قدر بخواهی دور تر بشوی آن ها هم تند تر میدوند.همیشه سرعتشان زیاد تر از توست.آه از دست ما عاشقان خاطره بازی!

ما عاشقان خاطره بازی.در رد و تمنای نوستالژی نامجو را گوش دادم.حرف های سنگین و سرشار از همه ی ما.مایی که از حال فرار میکنیم چون برایمان چیزی ندارد.همه اش گذشته شده.ما همه چیز را تند تند رد میکنیم و نوستالژی هایمان مال همین ده سال پیش است.مادر من خاطره اش همان خاطره ی سال پنجاه و خورده ای مانده.من از نود به این سمت انگار صد هزار سال را زندگی کرده ام بسکه دورم شلوغ است.

دورم شلوغ است.اما در مهمانی ها حرفی نداریم.توی خودمان غرق میشویم که انگار دارد در ما اتفاقی میافتد.اما هیچ چیزی نیست.

هیچ چیزی نیست.مثل آرزوهایی که هر سال اول سال میکنی و هر روز از آن ها دور میشوی.واقعی به خودم فکر نمیکنم.بیست تا کتاب آورده ام تهران که در عید بخوانم.ارواح عمه ام.

ارواح عمه ام.سه عمه دارم که با پدرم خیلی متفاوت ترند.پدرم آدم حسابی فامیل است.بقیه اش بد خلق و کم صبر و بی حوصله و بی سلیقه اند.پدرم اما یک جور دیگر با من رفتار کرده .مرا همیشه پشتیبانی کرده و حسابی هوایم را دارد.چه نعمت بزرگی در روزگار.

نعمت بزرگی در روزگار هر کس هست که با دیگری فرق دارد.چه روزهایی که به درد دیگران غصه خوردم ولی نعمت هایشان را ندیدم.باید پیدا کنی.

باید پیدا کنی.خودت را اول از همه.جدا از دیگران.