چشم هایم خیلی وقت است خوب نمیبیند.شاید همیشه دنبال یک دلیل فیزیولوژیک برایش میگردم.اما حس میکنم "نور"چشمانم رفته است.شاید به خاطر کارهایم،دیدن هایم،فکر هایم.هر چه هست رفته است.نور چشمانم،لطافتِ زبانم،روان بودنِ ذهنم.همه اش رفته است.لایه به لایه رویش ناپاکی نشسته است.مانعِ دیدنم میشود،نمیگذارد مثل قبل سیال و روان فکر کنم،خوب تر بشنوم.هر چه هست سرشارِ است از نبودن.از دست رفتن.