از خواب بیدار شدم،و در گیجیِ پس از مرگ کوتاهم،تو را جستجو کردم.تو نیامده بودی و بوی عطر نیامده ات،خبرم داد که هنوز باید سرگرمِ تنهایی ام باشم.پنجره را باز کردم و نبودی،نبودی و نبودی... . آرام ملحفه را کنار زدم،دستت را گرفتم و بردم تا دم پنجره.با هم به جای خالیِ نیامدنت در خیابان نگاه کردیم.چه غمگین است تکرارِ دیدنِ برگ های روی زمین که در آرزوی قدم های تو میمیرند.

باز نگاهم میکنی و من باز به خواب میروم تا بیدار شوم. و باز تا کنارِ پنجره قدم بزنیم...