بسم الله

شروعمان،وبلاگ های دوران راهنمایی بود.من در فسیل نامه،علیرضا در خودش و عرفان و دیگران در اپسو.ادامه دار مینوشتم تقریبا تا دوم دبیرستان.با استادی به نام پیریایی آَشنا شدیم در راهنمایی.بنیانِ نوشتنم همان وقت ها شکل گرفت.که باید حرف ها را نوشت.زبان در مقابل قلم گاهی بیش از حد شلوغ میکند.باید گذاشت کلمه ها در آرامش خود روی کاغذ فرود بیایند.با عجله که همه چیز را نمیشود گفت.اصلا دلیل خیلی از مشکلات همین با عجله حرف زدن هاست.که نمیگذاری کلام از راه برسد،گرد و خاکش را از خود پاک کند و تازه ببینی اصلا چه هست.

حالا من سال ها از آن روزهایم دورم.روزهایی که بی وقفه مینوشتم،روزهایی که فکر میکردم حرف هایم خیلی مهم است-و شاید هم در آن سن بدک نبود-ولی حالا که آن متن ها،دل مشغولی ها را میخوانم میبینم که خیلی فاصله افتاده بین ما.که من دیگر آن آدم همان سال ها نیستم.بزرگ شدن طبیعیست،اما باقی ماندن در بعضی فکر ها نگران کننده.اینکه دو سال شاید درگیر یک چیز بی معنی باشی شاید اشارتیست که چیزی شده .که اتفاقی افتاده.که من همان قبلی نیستم