بسم الله


میخواهم دوباره شروع کنم و بنویسم.از چیز هایی که باید نوشت و نباید یادآوری کرد.راستی خاطره هارا در کجا دفن میکنند؟گورستان خاطره ها چه شکلی است؟گورستان... . چند وقت است بهشت زهرا نرفته ام؟که یاد بگیرم سخت نگیرم.که از هر خواننده و شاعری بهتری برای آدم میگوید بگذار برود هر چه که هست... راستی ساعتم را چند روزیست گم کرده ام!نگرانش شده ام.


ببین چه خلوتیست شب ها در گورستان ها.چه فکرهایی که خوابیده اند.اما مگر میشود ناراحت نشد هیچ وقت؟شاید راه بهتر این است که با آن کنار بیایی.باید راهی از کنار جاده ی فکرت به آن بدهی و بگذاری از همان گوشه آرام عبور کند.راستی دارم علوم پایه میدهم.همه استرس میکشند اما میخواهم در آرامش امتحان بدهم.بگذار هر چه میخواهد بشود.مگر از لحظه ای بعد خبر دارم که زنده ام یا نه؟بگذار هر چه میخواهد بشود.میخواهم زندگی را مثل یک بالش ابریشمی تصور کنم در آرامش صبح گاهی خانه ی مادربزرگ در میان درخت ها...


راستی تا کی میخواهم سر چیزهای کوچک برای خودم غم بسازم؟برای خودم سختی بسازم.راستی چرا هر چیز را اینقدر بزرگ میکنیم که از دست دادنش ناآرامی بسازد برایمان؟مگر چه میشود بگذاریم زندگی جاری باشد و بیاید و برود.هیچ کس ارزشش را ندارد که روزهای زیبایت را از دست بدهی...

راستی چه قدر برای گذاشتن سرم روی پای مادرم تنگ شده است.که دست نوازش بر سرم بکشد... . آمده ام که اینجا که پزشک شوم.میشوم؟اگر بشود و نشود فرقش چیه؟راستی آخرش کجاست؟آخر این همه دویدن؟

آرامش نوشتن.آرامش نوشتن را هیچ چیز ندارد.نوشتن کار آدم های تنهاست.نوشتن برای هیچ کس.میدونم کسی این ها را نمیخواند.چرا باید کسی این ها را بخواند.

حرفش را نزنیم.بیا حرفش را نزنیم.حیف این ابریشم نیست که دارد زبر میشود؟حیف این روح نیست که دارد نرمیِ خود را از دست میدهد...



گرم و زنده بر شنهای تابستان زندگی را بدرود خواهم گفت
تا قاصد میلیونها لبخند گردم . تابستان مرا در بر خواهد گرفت و دریا دلش را خواهد گشود
زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت