بسم الله

صدای اذان می آید.روزهای خوب دبیرستان کجا رفته اند؟چرا در این روزهای دانشگاه گیر افتاده ام؟تو رفته ای و میگویی همه چیز بر وفق مراد است؟بر وفق مراد...

راستی کی میتوانم بگویم همه چیز بر وفق مراد است؟چه قدر دلم برای پدر و مادرم تنگ شده است.چه قدر میخواستم الان اینجا کنارم باشند.راستی خبر داری که نبودنت این روزها معنای دیگری پیدا کرده است؟خبر داری که وقتی گفتی باید یکم بیشتر به فکر خودم باشم یاد روزهایی افتادم که حتی یک لحظه هم به فکر خودم نبودم؟یادش افتادم که دیگر مرا در روزهایت نمیخواهی.نه نمیخواهی میدانم.


راستی چه قدر حرف نزده در جهان است که ما به هم نزدیم؟مثل یک دومینو به هم میخوریم...

به هم میخوریم و میریزیم... به هم میخوریم و خبر نداریم که تا کجا باید برویم؟راستی میخواهم برایت بازی بخرم.بازی کنی با کسانی که میخواهی.شاید لااقل اینگونه پیام آور شادی برایت باشم.


دلم میخواهد وسط یک جزیره روی شن ها دراز کشیده باشم.میخواهم بروم از اینجا.آه چرا شمال انتخاب رشته نکردم؟گیرم یک رشته ی دیگر.حتی یک شهر دیگر.صدای دریا را توی گوشم میشنوم.در شهر ها گم میشویم و صدای خدا را دیگر نمیشنویم.صدای باران روی برگ ها.صدای موج های دریا.دریا... آه دریا دریا دریا

غربت مگر چیست؟این که باشی و دیده نشوی؟خدایا به تو پناه می آورم از روزهایِ عجیبِ زندگی.از روزهایی که ما را با خود میکشاند و میبرد به هر جا.میخواهم حرف بزنم.میخواهم داد بزنم و هزار بار داد بزنم.میخواهم صدایم را همه جا پخش کنم.دلم میخواهد مرا کسی آرام در آغوش بگیرد و به خواب بروم.

هواپیمای تهران یاسوج سقوط کرده است.رفته اند.در یک لحظه.راستی لحظه ی آخر به چه فکر میکرده اند؟همه ی روزهای خوب و بد تمام شدند و دفن شدند و هیچ از آن ها باقی نماند.

من پیام آورِِ روزهای تنهاییِ مردمان غریب هستم.سر پل ذهاب باران آمده.راستی چه میشود که ما چشم هایمان را روی همه چیزهای خوب زندگی میبندیم و فقط زشتی هارا میبینیم؟این گناه است گناه!و هیچ گناهی از این بالاتر نیست!