بسم الله


آدمیزاد در حال های غمگین عجیب است.پاک ترین احساسات را در همان حالت دارد.یکهو یادش می افتد برای کسی که چه قدر دوستش داشته دلش تنگ شده است.


یاد کارهای اشتباهش که انجام داده.یاد همه چیز.چه بی اراده میشود.و در فکر میرود.که چه؟همه ی این ها چه میشود؟


----

سنتورم را شروع کردم ولی به جایی نمیرسد.راستی چرا اینقدر از نبودن میترسم؟

-----------

برنامه ریختم ایران گردی کنم و بعد عید هم اگر شد برم نپال!نپال.راستی تنها باید بروم؟از پسش برمی آیم؟حتما.


شروع ایران گردی را میخواهم جنوب شروع کنم.و بعد هم شاید جاهای دیگر


در این روزها فهمیدم رفیقای دارم که من برایشان مهم هستم!همون مثل یا رفیق من لا رفیق له.خیلی حرفه.هی دورتو نگاه کنی کسیو نبینی، کسیو حس نکنی بعد تو همون حال بهت بگم ببین همین کسی رو اتفاقا نمیبینی رفیقته.

یعنی کسی رفیقته که الان فک نمیکنی حس نمیکنی.اینقدر باید ایمانت قوی باشه.اصلا ایمان چیه؟نماز و روزه؟همیشه توی چیزهای کوچیک گیر افتادیم.

زندگی مثل یه لیوان آبِ در حال پر شدنه...وقتی یه قند میفته توش متلاطم میشه ولی کم کم که آب میاد توی لیوان قند هم حل میشه.باید گرما ایجاد کنی تا زودتر حل شه!


دلم واسه بعضیا تو زنجان خیلی تنگ میشه که خودشون نمیدونن...