بسم الله


عید شد.فردا عید است.

فهمیدم چیزهایی هست که آدم میفهمد و میداند ولی نمیتواند باور کند.فهمیدم دنیا و آدم هایش چه بی معرفت اند.که فقط خدا و خانواده .

فهمیدم دنیا بزرگ تر از این حرفاست و آدم هایی که دورم جمع کرده ام.آدم هایی هست که ندیده ام و باید ببینم.فهمیدم دل ساده را اینجا نمیشود پیدا کرد.دلمان کثیف شده است.فهمیدم ما فاحشه ی توجه هستیم.هر کس به ما توجه کند به اون تن میدهیم.

فهمیدم آدم از کوچک ترین چیز ها میتواند دیوانه شود و به بزرگ ترین چیز ها بی تفاوت شود.روزهایش را بی خیالِ همه چی طی کند و شب ها فکرها بریزند سرش.

فهمیدم که نیاز شدید به روانکاویِ گسترده دارم.

فهمیدم خودخواهم ،زشتم و نفهم.

فهمیدم اگر خدا و خانواده نبود تا الان قطعا دست به خودکشی زده بودم.

فهمیدم میشود کسی را دوست داشت و بعد به او بی اعتنا شد.چه حقیقت تلخی.

فهمیدم دلتنگی آدم را به کارهایی وا میدارد که باور نمیکند و ناراحتی بی رحم ترین حسِ دنیاست.

فهمیدم وابستگی به خلق خدا بزرگترین اشتباه است.

فهمیدم هر قدر کمتر گناه کنی فکرت آزادتر است.

فهمیدم با کسی زیاد درد و دل نباید کرد چون کسی درد تو را نمیفهمد.

فهمیدم دردهای بزرگ تر خواهند آمذ و این دردها بی معنی خواهند شد.

فهمیدم زندگی کلِ فرآیندش خیلی جدی نیست که بخواهم اینقدر جدی بگیرم.