بسم الله


دیشب پوریا بهم زنگ زد و تا پاسی از شب!که میشد چهار صبح حرف زدیم.ذهنم رو شفاف کرد و این چیزیه که این روزا خیلی بهش نیاز دارم.شفاف فکر کردن.دغدغه های مبهمی دارم و نمیدانم دارم دقیقا به چه چیزی فکر میکنم.پوریا به شدت شبیه من است و بودن او یک نعمت.یک قدم جلوی من است و دستم را میگیرد.


باید شفاف بیاندیشم.


مامانم بهم گفت غصه داری تو دلت؟نوشته های همشهری داستانم را خواند.دیدم که چه قدر امشب از دیدن من خوشحال شده بود.


همراه بسیار است اما همدمی نیست

مثل تمام غصه ها این هم غمی نیست...


شکر که بزرگترین و سخت ترین در سختی ها و آسانی ها.که در آسانی فراموش میشود و در سختی باور ناپذیر.