بسم الله


چشمامو میبندم و به خودم میگم دنیا یعنی همین امشب.همین فرش دوازده متری و همین یه جفت کفش و همین یه کتاب و همین چند کلمه حرف.راستی چند وقت شد که کسی رو جلوم ندیدم و ننشستم باهاش حرف بزنم.هی حرف بزنم هی حرف بزنم و زمان از دستم در بره.

تو جاده،کسی باهام نیست.هر کیلومتر رو حساب میکنم تا زودتر برسم.تا برسم و حس کنم کاری کردم.وقتی کسی باهاته انگار همش داری یه کاری میکنی.ولی وقتی نیست باید یه کاری بکنی که خودتم دقیق نمیدونی چیه.

دلم واسه بچه ها تنگ شده.ولی نیستن .

شبکه های مجازی رو ترک کردم و دارم میفهمم که واقعا چه بی اندازه تنهام.تو این یه هفته فقط با امین و امیر و پوریا تلفنی حرف زده ام و کار دیگه ای نکردم.و حسام و حسن و مرتضی البته.با هر چیزی که به زنجان ربطم میداد قطع رابطه کردم ولی مگه میشه آدم از خودش فرار کنه؟بالاخره که وقتش میرسه برگردم.


داشتم میگفتم.مرکزِ دنیا... .آره دنیا همین جاست.همین من و همه ی وسایل توی این خونه.دنیای تو هم همونجاس.پیش خودت.تهِ قلبت.

اینجوریه که اینقدر دنیاهامون با هم فرق داره.که دنیای همو نمیفهمیم.


راستی میخواستم یه شاهکار بسازم.خوبه.شاهکار نشد.ولی دارم یه کتاب مینویسم:"چگونه به زندگی خود گند بزنیم."فک کنم خوب بفروشه.همه جا دعوتم کنند و بگن ایشون همون کسیه که تونسته به زندگی خودش گند بزنه و حالا در خدمتشون هستیم.استاد چه جوری به زندگیتون گند زدید.و بعدش من با لبخندی از سرِ دلخوری از این سوال های احمقانه میگم:"کاری نداره عزیزان من،بی مهابا دوست داشته باشید و دنبال دلیل نباشید براش.بعد همش به همون ادامه بدید.میبینید که کم کم همه چی رو از دست میدید.و آخرین چیزی که از دست میدید فکرتونه و بعد دیگه زندگی میکنید."


کاراکتر من؟قول داده ام کمک باشم.