بسم الله


ظهر زدم بیرون و رفتم اداره بابام.شرکت خودروسازی.رییس تدارکات اونجا بودن یعنی جایی باشی که هزارتا چیز کوچک رو باید حواست باشه که به موقغ بخری.که مبادا خط(تولید) بخوابه و تعطیل شه.سر نهار دیدم یدونه جوون هم تو این شرکت نیست.به قول بابام اینجا همه فسیلن!همه آدم های بازنشسته و سن بالا.واسه همینه که خودروسازی ما 45 ساله داره نیسان آبی تولید میکنه و بازم حالا حالا ها تولید خواهد کرد.عصری با دوستای بابام یه فوتبال خوب و سرحال کننده!


بعدش با امیر رفتیم یه چرخی بزنیم و شام بخوریم.حرف زدیم از سال هایی که تو سمپاد تهران میترکوندیم و الان تو دانشگاه چه وحشتناک تنها شدیم.یهو علی احمدی اومد از پشت چشمای امیر رو گرفت!علی احمدی یکی از معلم ها خوب راهنمایی من بوده که ابراهیم لاری(سگ پز)و امیرحسین شیرازی دوران عجیب و غریب من تو گروه زیست علامه حلی دو تهران رو ساختند.یهو همه کتکایی که با شیلنگ ازشون خوردم اومد جلو چشمم و فهمیدم پسر تو چه دوره های فوق العاده ای تو زندگیت داشتی!علی احمدی و دوستش که پزشک هم بود (مار از پونه...)از استادیوم اومده بودند.البته رفیقش یه پسر خیلی خوب و آدم حسابی بود!این علی احمدی یکی از پایه های بازی و تفریح و این حرفاست و البته به شدت اهل مسافرت.یه رونیز داره که فهمیدم بعد ده سال نگهش داشته و میره اینور اونور.قهرمان کلی مسابقات غواصی شده و هنوزم اهل این جور کاراست.اسکیپ روم و همه جور بازی رو اهلشه و بازی میکنه.دلم یهو خیلی خواست کاش جاش بودم و شغلم تو سفر بود و اهل این چیزا.کاش اقلا تهران میموندم تا باهاش چهار جا میرفتم.اکیپ داشتیم.گفت تو این پزشکی میسوزید برید یه رشته ای که خوب باشه اینهمه رشته.واقعا راست میگفت.حس کردم یهو چه قدر اونجا تنهام از داشتن آدم و این جرفا.فهمیدم امیرحسین شیرازی بعد از تموم کردن پزشکیش دکترای فیزیکش رو هم گرفته.چه قدر این آدم مغزش خوب بود!فردا بهش زنگ میزنم!


بعد شام با امیر رفتیم تا کهف الشهدا.نشستیم و یه بند حرف زدم و خندیدیم و یدونه هم سیگار کشیدیم و برگشتیم!چه روز خوبی.


آهنگ جان عاشق بهرام حصیری رو گوش دادید؟