بسم الله

 با پوریا وسط دود مینی بوس و سیگار و ترافیک و با پرچم های دونه ده تومن خودمون رو رسوندیم استادیوم.

وسط بوی سیگار و علف و فحش به امیر قلعه نوعی و صدای وحشتناک بوق و گشنگی بالا پایین پریدیم.

تو ترافیک مسخره پارکینگ و آهنگای شاد در اومدیم.

وسطش باهاش حرف زدم که میخوام ول کنم.این دفعه جدی تر از همیشه.وقتی میخونم و حس میکنم ولی نمیشه دیگه چیکارش کنم.کاره دیگه بلد نیستم.حوصله استرس ندارم.حالم خوبه و همین بسه دیگه.کاش اگه همین الان اگه یهو پا میشدم و میرفتم دنبال یه چیز دیگه تهِ دلِ خونوادم نمیلرزید.میدونم هیچ وقت مانعم نمیشن و میگن برو دنبال هر چی میخوای ولی ته دلشون نگران میشن که این آخرش میخواد چیکار کنه؟