سلام.
به خودم قول داده بودم اینقدر زود به زود اینجا نیایم.تحملِ اینهمه سکوتِ یکجا را ندارم.اما خب دیشب پستچی آمد و یک نامه از طرف تو آمده بود.مثل همیشه فرستنده اش اسم نداشت .به قول خودت میخواستی به حرفت به خاطر حرفت گوش بدهم نه به خاطر خودت. بهت نگفته بودم اما این چند سال نامه هایت را هیچ وقت کامل نمیخواندم.حوصله ام نمیکشید و حرف های تو هم تکراری بود.زیاد مینوشتی و یک حرف را هزار بار به هزار زبان مختلف تکرار میکردی.اما خب وقتی سه روز پیش خودم دیدم که دیگر زیر این خاک ها ساکت شدی،دلم نیامد آخرین حرف هایت را نخوانم.مثل همیشه حالم را پرسیده بودی و از هزار تا چیز بی ربط حرف زده بودی.برایم نوشته بودی که دوست داری بیایم و ببینمت.راستش این آخری ها همیشه فقط بهانه میاوردم که نیامدم ببینمت.دلم میخواست اما حوصله اش را نداشتم.میخواستی روی تاب آن باغ دورافتاده ات بشینی و از راه های نرفته ات و کتاب های خوانده ات حرف بزنی و من حوصله اش را نداشتم.دلم خنده میخواست و این اواخر دورترین آدم به خندیدن تو بودی.کتاب آخرت هم دارد از ارشاد اجازه میگیرد:"راه های فرار از واقعیت." حیف که خودت هیچ وقت بلد نبودی.خب،بیشتر از این وقت ندارم که اینجا بشینم.حیف که نشد ببینمت.فکر کنم دیدارمان به قیامت شد.این نامه ات را بالای همین کاج کوتاه قدِ بالای قبرت خاک میکنم.میدانم بعضی شب ها اینجا پرسه میزنی.زبان درخت ها را بهتر از زبان ماها میفهمیدی پس میگذارم بماند.راستی این شعر براهنی را که نوشته بودی از آخر نامه ات بریده ام و نگه داشتم.سفر به سلامت.خدانگهدار.
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه‌ام بگذارم
وَ بمیرم
اما نشد
هستی خسیس‌تر از این‌هاست
دردی که آدم حسی
احساس می‌کند
بی‌انتهاست