بسم الله


بعد از سه سال دوباره تعدادی از رفقای راهنمایی و دبیرستان رو توی حلی 2 دیدم.همونجوری دوباره توپ پلاستیکی انداختیم وسط و انداختیم دنبالش و بیخیال دنیا و همه چیزا شدیم.بیخیال همه اتفاق هایی که افتاده و این حرفا.با اینکه شاید بعضی هارو سه سال هم بود ندیده بودم بازم پیش هم حالمون خوب بود و سرحال بودیم و خوش میگذروندیم.آخر شب تر هم یه جمع خلوت تر شدیم و حرفای خوبی زدیم.وسطش عرفان هم با شعار مجید پاره پاره یه جو معنوی خاصی به افطاری داد !!


ده سال بعد نمیدونم کجا رو یه تخت دراز کشیده باشم و کی پیشم باشه و نباشه.توکل فک کنم یعنی همین.یعنی سُر خوردن تو زندگی.یعنی مسیر رو بری و بگی بقیش دیگه با خود خدا.هر وری دلش خواست منو ببره و من باور دارم این بهتر اتفاق ممکن برام بوده.