سلام.

اول بگویم که بی نهایت دلم تنگ شده است.این مهم ترین حرفم هست.بقیه اش را مینویسم که همین یک جمله را زیباتر کنم.ساعت پنج صبح است.روزها درگیر تکرار شده اند.میدانم که هیچ کدام از این حرف ها را نمیخوانی.چون وقت نداری.یعنی هیچ وقت برای این حرف های غم انگیز وقت نداشتی.میخواستی فقط شاد باشی و بروی.چند باری بود که میخواستم برایت شعر خوبی بنویسم.قبل تر ها یادت بیاید شعر های خوبی مینوشتم.اما خب چند وقتیست که خیلی چیزی نمینویسم.نه اینکه نتوانم.آدم برای خودش که نمیتواند تا همیشه بنویسد.اگر دلیل نوشتنی بود حالا دیگر نیست.فکرم خسته است.خیلی.نمیدانم از این دنیا چه میخواهم.روزهایی بود که با خودم میگفتم دارم برای یک نفر در این دنیا به درد میخورم.اما حالا باید برای خودم کاری کنم.همان کار که هیچ وقت بلد نبودم.اصلا اگر تو بودی به خاطر این بود که بتوانم محبت های دلم را به سوی یک نفر سرازیر کنم.حالا اما برای خودم سرازیر نمیشوند.میدانی محبت مثل آب است.باید جاری شود تا فاسد نشود.اگر بماند راکد میشود، خراب میشود.من تلاش کردم جاری شوم.از هر راهی رفتم.بالا و پایین شدم تا به تو برسم.اما تو همه ی راه های محبت را بسته بودی.این آب دیگر شوق جوشیدن ندارد.در کویری دورافتاده میرود زیر زمین و دیگر والسلام.هیچ کس خبر دار نمیشود رودی بود و آبی بود و جریانی... .

به هر حال خواستم بگویم این رود دیگر امیدی به جریانش نیست.قبل از اینکه این سنگ آخر را هم روی این سرچشمه بگذارم اگر دوست داشتی به من سر بزن.