بسم الله

چهار پنج روزیست که هر روز و روزی شاید هفت هشت بار یک آهنگ فرانسوی گوش میدهم.غمگین و عاشقانه.در حقیقت به روز های آینده فکر میکنم.به روزهایی که باید در کلاس و بیمارستان و هزارجای دیگه تنها باشم.که دورم شلوغ باشه ولی کسی دوست نداشته باشه بعضی وقتا بشینیم یه بازی کنیم!میدونی از این میترسم که فقط هی بگم اه چرا تموم نمیشه و هر روز حرفم همین بشه.خب حالا فرض کن تموم شد.الان که چی؟الانم هنوز ولی بعضی وقتا میبینم که دوستای خوبی دارم،که انرژی هایی دارن که تو چشماشون میبینم و تو بقیه نیست.هر کسی یه نوری اطرافش داره.مال بعضیا کم رنگ میشه یا تیره میشه مال بعضی ها هم میمونه.این نور گرما میده به آدما.بعضیا مثل خورشید همیشه دارن بقیه رو گرم میکنن.توی خودشون هزارتا انفجار داره همزمان رخ میده ولی چیزی که آدم ازشون میبینه فقط گرماست.هبچ کس نمیفهمه درون خود اون آدما چه غوغاییِ همیشه.

اون آهنگ فرانسویِ میگه دوست دارم ولی میرم.منم قصه ام همینه.خیلی چیزا رو دوست دارم هنوز.ولی شاید باید یکم رفت.که عاسقی به رفتن است ...

و البته این شعر که یه ماهِ تو ذهنم مونده:

همراه بسیار است، اما همدمی نیست

مثل تمام غصه ها، این هم غمی نیست

 

 دلبسته اندوه دامنگیر خود باش

از عالم غم دلرباتر عالمی نیست

 

کار بزرگ خویش را کوچک مپندار

از دوست دشمن ساختن کار کمی نیست

 

 چشمی حقیقت بین کنار کعبه می گفت

«انسان» فراوان است، اما «آدمی» نیست

 

در فکر فتح قله قافم که آنجاست

جایی که تا امروز برآن پرچمی نیست