گاهی فکر میکنم کاش دختری بودم که عینک گرد میزد و موهایش را لخت میریخت روی صورتش و یله میشد زیر نور آفتاب و کتابی میخواند و به رویاهایش فکر میکرد.
و صبح ها چشم هایش ریز میشدند و لبخندش دندان های سفیدش را جلوی آینه به خودش نشان میداد.راه میافتاد و آرام بر روی برگ ها دست میکشید.اما نه.این ها همیشگی نیستند.این های رویاهای لحظه ای هستند.همان دختر هر روز باید غصه ی تنهایی اش را میخورد.غصه ی نبودن کسی در دنیایش.