بسم الله


امروز احساس کردم به آخرین برگ دفترم نزدیک شده ام.همه را نوشته ام و همین یک صفحه مانده.هزار حرف نگفته ولی وقتی نیست.باید دفتر را سریع تر تحویل بدهم.خب،حرفی نیست دیگر.آن قبلی هاییم را هم که نوشتم هیچ وقت نشد که برگردم و بخوانم.خواستم از این روهایم بنویسم اما دلم نمی آید این صفحه ی را با این چیز ها پر میکنم.امروز شروع کردم که دوباره درس بخوانم.فقط دو صفحه خواندم.میدانم که دیگر نمیشود به این راحتی ها شروع کرد.دلم به برنگشتن است.به ندیدن هیچ کس دیگر.دلم میخواهد این روزها یک نفر بیاید توی اتاق و زیر کولر تا شب حرف بزنیم و بعد چراغ هارا خاموش کنیم و دوباره تا صبح حرف بزنیم.دلم حرف میخواهد.اما مهم نیست.زندگی یعنی فاصله گرفتن از دوست داشتنی هایت.این هم بماند مثل همان ها.