بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی

شاپرک

شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۷، ۱۰:۱۹ ب.ظ
میدونستم که این آخرین باریه که چشمام میتونه نور رو ببینه.من خیلی بهش نزدیک شده بودم.مطمئن بودم اگه دستمو دراز کنم و مشتم رو ببندم میتونم ستاره ای که همه ی عمر منتظرش بودم بگیرم.میدونم که این آخرین لحظه ای که میتونم چیزی رو ببینم و باید همه ی لذت رو ازش ببرم.دنیا برای من یعنی همین ستاره،همین نوری که میبینم و همین لحظه.حالا دارم با آخرین نفس هام میرم سمتش تا بغلش کنم و لحظه ی مردن دستم پر از گرماش بشه.میدونی قصه ی زندگی شاپرک ها همیشه همینه.همیشه یه نور بزرگ تو چشمشونه ولی هیچ وقت نمیتونن بغلش کنن.اون ستاره ای که همه ی عمر عاشقش بودند یه لحظه که نمیدونن کی اتفاق میفته خاموش میشه و قصه تمومه.دیگه فقط تاریکی محض میمونه و مرگی که سرد بهشون سلام میکنه.
  • هادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی