میدونستم که این آخرین باریه که چشمام میتونه نور رو ببینه.من خیلی بهش نزدیک شده بودم.مطمئن بودم اگه دستمو دراز کنم و مشتم رو ببندم میتونم ستاره ای که همه ی عمر منتظرش بودم بگیرم.میدونم که این آخرین لحظه ای که میتونم چیزی رو ببینم و باید همه ی لذت رو ازش ببرم.دنیا برای من یعنی همین ستاره،همین نوری که میبینم و همین لحظه.حالا دارم با آخرین نفس هام میرم سمتش تا بغلش کنم و لحظه ی مردن دستم پر از گرماش بشه.میدونی قصه ی زندگی شاپرک ها همیشه همینه.همیشه یه نور بزرگ تو چشمشونه ولی هیچ وقت نمیتونن بغلش کنن.اون ستاره ای که همه ی عمر عاشقش بودند یه لحظه که نمیدونن کی اتفاق میفته خاموش میشه و قصه تمومه.دیگه فقط تاریکی محض میمونه و مرگی که سرد بهشون سلام میکنه.