بسم الله

خب این روزا هم اومدم شمال و دوباره درخت های خونه ی خالم و خواب های طولانی سر صبح.

این دو روز روزهای عجیبی بود.روزهایی که دنیا را بزرگتر میبینی.جمع های عجیبی که یکهو شکل میگیرند و بی نهایت خوش میگذرد.بعد فضای خالی دوازده شب که میبینی که چه قدر خسته شدی ولی چه قدر راضی بودی از این روزهایت.نشستیم دور هم و بازی کردیم و چایی خوردیم و خندیدیم و حالا هم با یک خاطره ی خوب داریم جدا میشیم.به هر حال حس میکنم حق داشتم بعد از این مدت یک رفیق خوب جدید هم پیدا کنم و چند تا خاطره ی جدید بسازم.این روزها خوب هستند یادم میماند!