متاسفانه قصه طولانیه و منم زیاد سر حوصله نیستم.نه اینکه بخوام تو خماری بذارمت و نگم و اینن حرفا.نه قضیه این چیزا نیست.ما وقتمون کمه.نمیشه همیشه نشست تا من قصه هامو یکی یکی تعریف کنم.باید یکم بری جلو.با قصه گفتن کسی جلو نمیره.من خیلی حرف ها دارم برات بزنم ولی میترسم صدام تو گوشت تکراری بشه.که دیگه هیجان اون اوایل رو نداشته باشی.حرف بزنم ولی گوشت زیاد به من نباشه.صدامو بشنوی ولی فکرت اینجا نباشه.اینا همش ترسِ دیگه.بازم الان نشستم قصه هامو دارم مینویسم که یه روز که حالت خوب بود بشونمت کنارم برات حرف بزنم.ولی میدونم تو دیگه حالت هیچ وقت اونقدرا هم خوب نمیشه.