بسم الله

بعضی وقت ها که مریض میشم و بد حال میشم همه ی انرژیم تموم میشه.همه ی فکرای مزاحم میرن کنار و میشم یه آدمی که محتاج یه لیوان آبه که یه نفر بده دستش.من خونواده ی خوبی داشتم.خونواده ای که شاید با هم گهگاهی مشکل داشتن اما با من همیشه مهربون بودند.پدری که سرکار میره تا من راحت زندگی کنم و مادری که زندگیش رو برام گذاشته.راستش همه ی اینا برام احساس وظیفه میکنه که بیشتر مراقبشون باشم.راستی الان اون ها تو این سن انرژیشون چه قدر کم شده؟ولی مامانم هیچ وقت نمیگه خستم... همیشه سعی میکنه هر کاری رو لازمه انجام بده تا من راحت باشم و بی دغدغه پیش برم.میدونم خیلی روز ها میشه که دیگه پیششون نیستم و دلم تنگ میشه.همین روزهای کوتاه رو سعی میکنم قدر بدونم تا زندگی کم کم همه ی مارو از هم جدا کنه و به مهمانی ابدی دنیا بریم...