بیا

بیا دستت را بده

تو فکر های مرا تا کجایش خوانده ای؟

دستت را بده

تو را به جایی نمیخواهم ببرم

میدانم که میترسی

اما دستت را بده

دست من بوی راه های دور را میدهند

همیشه این دست ها بر علف های دشت ها کشیده میشد

و حالا فقط بوی دست دیگر را میفهمد

دستت را به من بده

این دست ها نا امیدت نمیکنند

این دست ها شوق یک مادر برای لمس دست فرزندش را ندارد

لذت یک عاشق برای دست معشوقش را ندارد

اما هنوز به اندازه ی انگشتی امید باقی مانده است

حیف

حیف که این روزها دارد دست هایم را از من میگیرد

من بدون دست هایم چه خواهم کرد؟

آن روز که دست هایم را به خاک های سرد بسپارم 

چگونه باید به تک تکِ دانه های خاک بگویم که برویید؟

آن ها به من خواهند گفت دست تو چه رویشی داشت که ما را به روییدن میخوانی؟

هیچ

این دست ها زخمِ کسی را تمیز نکرد

اشک کسی را پاک نکرد

این دست ها همیشه تنها روی میز ضرب میگرفت

و وقتی نقطه ی پایان جمله اش را میگذاشت منتظر معجزه ای بود

اما نه

معجزه ای نشد

هیچ معجزه ای نشد

اما 

تو دستم را این بار بگیر

میدانم که سرد شده است و دیگر گرم نمیشود

اما تو این بار دستم را بگیر.