بسم الله

آخرین باری که یک دقیقه تنها شدی و خاطرات بد سراغت نیامد کی بود؟این مسیر عجیب نیست.تکرار خاطرات بد برای هزارمین بار و رد شدن از کنار خاطرات خوب.از سفر تازه برگشتم.تصویرِ نگاه کردن سبحان به من وقت نماز خواندنم شاید خوشحال ترین تصویر این روزها بود.از تبریز تا اهر.یک شب خانه ی میلاد مهمان بودن و هیات و خستگی بی نهایتم.روستای مرتضی و نهار دادن و دعا خواندن بعدش و یکهو بلند شدنِ همه ی مردم بعد از دعا!راستی حوصله ام میکشد بروم یک گوشه ی این کشور و بمانم برای چند سالی؟شاید.هیچ نمیدانم و این مهم ترین جهت زندگیِ من است.