بسم الله


من کسی را میشناختم که دنیایش سراسر امید بود و خنده از لبش نمی رفت.یک شب برف زیادی میبارید.گفتم بزنم بروم به خیابان.شاید کسی را یادم بیاورد.برف می آمد.سه نصفه شب رفتم وسط خیابان.ولی هیچ کسی را یادم نمی آورد.راستی کسی که همه ی دنیایش سراسر امید بود کجا رفت؟نکند گمش کرده باشم؟همیشه وسط همین روزهای تنهایی پیدایش میشد.می آمد و دستم را میگرفت.اما امشب خیلی برف می آمد ولی او نبود.من دلم برایش تنگ شده است.همیشه غم وجودش را میگرفت و بعد میخندید.

باد سردی می آمد.برف روی صورتم میپاشید.هیچ وقت یادم نمیرود ساعت سه را.که چه غمگینانه دنبالت میگشتم.تویی که دنیایت سراسر امید بود،اما خودت را از من قایم میکنی.