به هر حال اگر بخواهم به این شرایط معنی ببخشم نیاز به تفسیر دارد.تفسیر دلایل اینکه چرا اینجا تنها مانده ام و یا چرا یک ساعت دیگر گم میشوم در شلوغی این شهر.اما این تفسیر ها تا چند روز میمانند و بعد باز بی معنی میشوند چون شرایط دیگر شرایط سابق نیست و خب معانی جدید میطلبد.برای همین هاست که این لحظات معنی خود را از دست میدهند.چون که تفسیری برایشان نمانده است.اینکه چرا به دنبال معنی هستم هم نیاز به یک تفسیر طولانی تر دارد.که بعدها گم میشود و باز بی معنی.تصویر یک شب کنار آتش در کویر و صدای گیتار که نمیدانم چند سال از آن گذشته است همان قدر برایم گنگ شده که تصویر جمله ای که چند دقیقه پیش به تو گفتم.همه ی آن ها در لحظه ی وقوع برایم درخشان ترین تصویر دنیا بودند و حالا تلنبار شده اند در انبار این  تصاویر گنگ و ابدی.تصویرِ کویر میرود کنار شش بعد از ظهر قبرستان ظهیرالدوله ی تهران و همان شب های تکراری رو به روی پلاسکو.همه ی این تصویر هاست که میگویم این تنهایی پنج شنبه شب معنی ای ندارد.مطلقا.همان طور که سه سال پیش خنده ای از ته دل بی معنی بود.تکرار ریتم گم شدن خاطره ها در دلِ لحظاتِ بی معنی.