هر روز از کنارت میگذشتند

گلِ زردِ رنگِ گوشه ی باغ

هر کس دست نوازشی بر سرت میکشید و میرفت

تو رنگ نمیباختی

هیچ کس ندید ریشه ی این گل رنگین از خاک بیرون آمده 

هیچ کس ندید که سرش را میخواست به آفتاب برساند

هر روز از کنارت میگذشتند

و سرمای روزهای برفی را در خانه ی های گرمشان

در کنار چوب های آتش گرفته میگذراندند

و ندیدند برف با یک گل زرد چه میکند

هر روز از کنارت میگذشتند

و ندیدت که یک گلبرگ زرد رنگ در باد رها شده است

کاش فقط کسی ریشه ات را به خاک برمیگرداند

هر روز از کنارت میگذشتند

و امروز دیگر در بادها رها شده ای

رها

رها

رها