بسم الله

این سفرنامه مربوط به سه سال پیش است.که حالا از بطن داستان خارج شدم(از بطن خارج شدن هم اصطلاح عجیبی است هاا)و جاری تر و کم سرعت تر شده ام و میتوانم این خاطرات را بنویسم


سه سال بین دو ترم تهران بودم.شب ساعت یازده دوازده تصمیم گرفتم تنهایی برم سفر.یادم هست بلیط مشهد چارتر آن روزها!ارزان بود.برای پنج صبح بلیط گرفتم و برگشتش را هم گذاشتم برای فردایش چهار بعد از ظهر.سفر تنهایی این طوری برای بار اولم بود که میرفتم.صبح در هواپیما روی یک صندلی نشسته بودم،کنار پنجره و در اضطراری.با فاصله ی دو سه دقیقه سه نفر دیگر در کنار جای گرفتند.یکی کنار من و دو تای دیگر در صندلی های طرف مقابل.طبق رسم دیدنِ غریبه ها یک نگاه کمتر از یک ثانیه میکنی و سن و چهره را به یاد مسیپاری و یک سلام زیر لبی هم هدیه میدهی.کتابی دستم بود از کتاب های کوچک نشر ماهی.یک نویسنده ی ایتالیایی داشت ولی اسم کتاب یادم رفته است!مرد کم سن تر از پدرم بود ولی جوان هم نبود.شاید بین 35 تا 40 سال داشت.تیک آف و صدای باز شدن شکلات ها و سکوت.سکوت.نمیدانم چگونه کار به شغل پدر من و این مرد رسید ولی بی حرفی همیشه به همین جاها کار را میکشاند.گفت در کار بازاریابی دستمال کاغذی است و حالا هم با دوستانش برای کار و البته زیارت میروند مشهد.یکی از آن ها هم مشهدی بود که قرار بود مشهد به او اضافه شوند.دقیق یادم نیست در هوا چه حرف هایی زدیم ولی شماره اش را روی کتابم نوشت و گفت اگر کاری داشتی پدرت تماس بگیرد و از این حرف ها.آخرین جمله ی ما قبل از پیاده شدن هم این بود که همدیگرو میبینیم توی حرم مثلا!و تمام.

روز گشتم و نهار خوردم.تصمیم داشتم سی و شش ساعت نخوابم تا برگشتم.برای همین برای شب فکر جا نکرده بودم.ساعت پنج شش عصر بدجور دچار خواب شدم.رفتم در موزه ی همانجا جلوی یک ماهی تاکسی درمی شده دو ساعت نشسته خوابیدم.شب نشسته بودم توی حرم.در چرت.دیدم همان آقا!صدام کرد و گفت دیدی همو دیدیم!اصرار که آقا شام نخوردی بیا بریم ما هم میخوایم شام بخوریم.منم یکم تعارف کردم ولی از آن جا که معده ی خیلی تعارفی ندارم زدم به سمت شام.یک فست فود نیم ساعت آن طرف تر و سوار شدن اسپورتیج دوست جدیدم.ساندویچ و حرف های بی سر و ته غریبه ها به هم.وقتی میخواست دو دوستش دیگرش را در خانه ای که مال خودش بود برساند تا استراحت کنند گفت تو هم برو بخواب و استراحت کن.گفتم نه میخوام برم و کار دارم و این چیزا.گفت نه بابا اینطوری خسته که حرم حال نمیده برو بخواب بعد صبح برو.و اینطوری من شب رو کنار بخاری یک غریبه و روی تشک های کسی که هیچ وقت در عمرم ندیده بودم و نخواهم دید سر کردم.کنار دو دوست دیگر دستمال فروشم!صبح 5 صبح بی صدا جمع کردم و سر حال زدم بیرون.نسیم صبح گاهی اون روز صبح برای همیشه روی صورتم باقی موند.تا آخر عمر.