بسم الله

هفت سالم بود.شب ها عادت کرده بودم به خوردن یک لیوان شیر.هر شب.پدرم ساعت شش صبح میرفت سرکار.کارش کرج بود.ساعت هشت شب راه میفتاد و نه و نیم تازه میرسید خانه.خسته.بدون هیچ استراحتی مدام کار میکرد.همیشه برای من.یک شب که آمد خانه شیرمان تمام شده بود.ساعت یازده شب بود.سال 82 83 بود و هنوز مثل الان هر ده قدم یک مغازه نبود.بغض کردم و گفتم شیر میخواهم.اگر شیر نخورم نمیخوابم.خسته بود ولی رفت و دو تا شیر پاکتی بزرگ میهن برایم خرید.خوردم و خوابیدم.ولی این تصویر برای همیشه با من ماند.امشب رفتم مغازه و یک شیر قهوه بزرگ میهن برداشتم.همان تصویر کودکی به من برگشت.باز هم بغض کردم.این بار پاکت شیر در دستانم بود و بغض کردم.این بغضِ شش صبح تا ده شب کار کردن های او بود که من هیچ وقت نفهمیدم.که هنوز هم بی صدا کار میکند و من وابسته ی او هستم.که در اوج خستگی برایم یک لیوان شیر ریخت و مزه اش را هنوز فراموش نکرده ام.