بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی

خیال باطلِ درکِ معانی در لحظه

جمعه, ۲۰ مهر ۱۳۹۷، ۱۱:۰۵ ب.ظ

بسم الله

هفت سالم بود.شب ها عادت کرده بودم به خوردن یک لیوان شیر.هر شب.پدرم ساعت شش صبح میرفت سرکار.کارش کرج بود.ساعت هشت شب راه میفتاد و نه و نیم تازه میرسید خانه.خسته.بدون هیچ استراحتی مدام کار میکرد.همیشه برای من.یک شب که آمد خانه شیرمان تمام شده بود.ساعت یازده شب بود.سال 82 83 بود و هنوز مثل الان هر ده قدم یک مغازه نبود.بغض کردم و گفتم شیر میخواهم.اگر شیر نخورم نمیخوابم.خسته بود ولی رفت و دو تا شیر پاکتی بزرگ میهن برایم خرید.خوردم و خوابیدم.ولی این تصویر برای همیشه با من ماند.امشب رفتم مغازه و یک شیر قهوه بزرگ میهن برداشتم.همان تصویر کودکی به من برگشت.باز هم بغض کردم.این بار پاکت شیر در دستانم بود و بغض کردم.این بغضِ شش صبح تا ده شب کار کردن های او بود که من هیچ وقت نفهمیدم.که هنوز هم بی صدا کار میکند و من وابسته ی او هستم.که در اوج خستگی برایم یک لیوان شیر ریخت و مزه اش را هنوز فراموش نکرده ام.

  • هادی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی