برایت یک شعر نوشته بودم.شعرش حرفی برایم نداشت.در واقع نمیخواستم اتفاق ابدی ای در ادبیات رقم بزنم.میخواستم با لحن خاصی برایت بخوانم و بعد تاثیرش را در چشمانت دنبال کنم.اندکی شرم و سر به پایین انداختن و بعد هم لبخند و اینکه خیلی خوب بوده است و شاید یک هیجان کوتاهِ کمی الکی که مگر شعر هم میگویی؟و بعد من کمی خم به ابرو بیاورم و  بگویم گهگاه یک چیزهایی مینویسم.میبینی؟برای همه اش برنامه ریخته بودم.دیگر هیچ چیز تازه نبود.دست هایم برای شعر نوشتن عرق نمیکند.من حتی برای بی توجهی ات هم آماده شدم.این داستانی بود که روزهاست میخواهم به تو بگویم اما نمیشود.من برای همه چیز آماده شدم.برای عاشق شدن و برای بیخیال شدن تو.همین است که دیگر برایم خیلی هم فرقی نمیکند که به من لبخند بزنی یا بگویی کار دارم و باید بروم.
من هر چه بشود مینشینم و همین را گوش میدهم.فرقی ندارد...