گاهی غم سر میزند وقتی در یک شب سرد پاییزی،در کنار بخاری سر سفره نشسته ای و میفهمی نازنین دانشگاه قبول شده.اینجا پاییز زودتر می آید.از آخر های شهریور دیگر بخاری روشن میکنیم و مینشینیم.از بچگی پشت درخت ها یله میشدیم،آسمان پر ستاره را نگاه میکردیم و قصه میگفتیم.با دست ستاره ها را به هم وصل میکردیم و دنیایمان را بزرگ تر میکردیم.صبح ها زودتر بیدار میشدیم تا هوای خنک دم صبح بخورد توی صورتمان.بزرگ تر شدیم و بعد از مدرسه یواشکی میرفتیم تا خوراکی هایی که صبح از خانه ها کش رفته بودیم بخوریم.همیشه داستان های فیلم هایی که دیشبش در تلویزیون دیده بود برایم تعریف میکرد.ما تلویزیون نداشتیم.قصه ی شب های ما سیب زمینی پخته بود و بوی گاز بخاری و چند دست پتو و بالشت رنگ و رو رفته که هر شب یکی از سنجاق قفلی هایش پایمان را مهمان خودش میکرد.برایم ساعت ها تعریف میکرد و من همیشه نمیدانستم حواسم به صدایش باشد یا به فیلمی که تعریف میکند.بزرگ تر شدیم و کار و درس شده بود قصه ی سه فصل ما.تابستان ها ولی از شرِ درس راحت بودم و بیشتر همدیگر را میدیدیم.زمستان ها کلاه پشمی سرمان میکردیم و میخندیدیم و فکر میکردیم چه دنیای کوچک راحتی ساخته ایم.دیشب مادرم گفت زهرا قبول شده دانشگاه و باید برود.فکر میکردم هیچ چیز بین ما نیست.تا دیشب.که فهمیدم باید جدا شویم.غم به ما سر میزند وقتی که به پدرم قول دادم تا وقتی زنده باشم کاری کنم که مادرم راحت زندگی کند.سه سالی میشود که از پدرم از جایش بلند نمیشود.میدانم باید بمانم و نازنین میرود یک جای دوری در شهر دانشگاه.گاهی غم به ما هم سر میزند تا بدانیم زنده ایم...