بسم الله

همیشه دوست داشتم تصویری که زا خودم میبینم مردی سی و خورده ای ساله باشد که نشسته پشت لپ تاپش و دارد مینویسد.صبح کمی کره ی بادام زمینی خورده و بعد رو به روی همین لپ تاپ رو به پنجره های بازی که نسیم گرمی از آن ها میوزد بوی درخت ها را احساس کند و بنویسد.بعد کمی با زنی که دوستش دارد قدم بزند و بعد قبل از نهار یک چرت کوتاه و بعد نهار با همسایه ها و نشستن تا عصر و حرف زدن.خب،حالا فرض میکنم همین امروز همه این چیز ها را داشتم.صبح ها از خواب بیدار میشدم و فکر میکردم این رمان مزخرف کی تمام میشود و شرش را کم میکند.احتمالا وقتی پیاده روی میکردم با خودم فکر میکردم این کفشم تازگی ها بدجور اذیتم میکند و تمام آن پیاده روی کوفتم میشد و با دلخوری میامدم خانه.و بعدش احتمالا دراز میکشیدم و خوابم نمیبرد و از این پهلو به آن پهلو میشدم تا نهار.سر نهار هم حوصله ی دیدن هر روزه ی همسایه ها را نداشتم و عصر هم هی چرت میزدم و با حرص توی دلم و لبخند روی لبم دعا میکردم زودتر گورشان را گم کنند.میبینی؟همه چیز های رویایی در یک لحظه گم میشوند و حقیقت های هر روزه جای آن ها را میگیرد.راستی امروز من رویای چند سال پیشم بود که هر روز با یک مساله کوچک خرابش میکنم؟زندگی همه ی آدم ها درگیری با همین چیزهای کوچک بوده و هست.هنر کنار آمدن با سختی ها با لبخند است.تا جایی که میشود...بعد هم چند قطره اشک.