بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی

۴ مطلب با موضوع «روز نوشت» ثبت شده است

کسی از ما

جمعه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۸، ۰۳:۰۷ ب.ظ

بسم الله

 

این که چرا نسل ما آدم بزرگ کم دارد قصه ی دور و درازی دارد.قصه ای که نمیدانمش ولی حسش میکنم و میبینم.خودم را میگویم.که همیشه میخواستم یک چیزی از تارکوفسکی بفهمم و ساز بزنم.در دانشگاه رشته ی درست و حسابی بخوانم و شغل خوب داشته باشم.با بقیه ارتباط خوب داشته باشم و بفهممشان.کتاب بخوانم و مجله ها را همه را ورق زده باشم تا یک جایی اگر حرفش شد دستم خالی نباشد.اساطیر یونان را به اسم حفظ باشم و قصه ی هر کدام را بدانم.خودم میدانم که به هیچ کدام درست نرسیدم و کاری نکردم.کاری نکردم و آدم بزرگی هم نمیشوم.میشوم یکی مثل بقیه.که فقط خیره میشود و چند لحظه می ایستد و بعد دوباره میرود.برایش مهم نیست کجا میرود.فقط میخواهد برود.برود که برسد.به جایی که حتی آن را درست نمیشناسد.ما آدم های سردرگمی هستیم.هر چیزی را که میخواهیم سخت به دست می آوریم ولی خوشحالمان نمیکند.سخت خوشحال میشویم و راحت غمگین.از اینستاگرام و توییتر شخصیت میگیریم.از کسانی که حتی دقیق نمیشناسیم ولی یک لایک آن ها را با بودن کنار پدر و مادر عوض میکنیم.همین هاست که همیشه حسرت داریم و همیشه احساس گنگ بودن میکنیم.روابطمان سریع و سرسری شده و هر کسی که ده روز نباشد برایمان میمیرد و فراموشش میکنیم.همین الان "هایدگر و تاریخ هستی" روی میزم هست.کنار سنتورم.کنار جزوه های اعصاب نخوانده ام.کنار لپ تاپ و بازی و فیلم.و میدانم هیچ کدام را درست نمیفهمم.توی گوشم پادکست پخش میشود و میدانم فقط میخواهم انجامش بدهم.آرامش ندارم و فقط بی قرارم میکنند.این است که سطحی میمانم و سطحی هم میمیرم.این است که مردن هم زیاد مفهومی ندارد برای این زندگی.

طرح کلی

سه شنبه, ۲ بهمن ۱۳۹۷، ۰۱:۰۶ ق.ظ

بسم الله

خب،بر فرض این امتحان را رد کردم،یا حالا نکردم.

این کار را تمام کردم.

سفر هم رفتم.

کتاب هم خواندم.ساز هم زدم.بعدش چه؟واقعا طرح کلی ای برای روزهایم دارم؟کسی برایم طرحی ریخته.کسی میداند ده سال بعد ماها قرار است چه کار کنیم؟

جدا شدن از روزمرگی ها سخت است.باید طرح کلی را بسازی و روزها اجرا کنی.روزهایی میشود که باید بیخیال خیلی چیزها بشوی برای طرح کلی.راستی آماده اش هستم؟

علوم اجتماعی.

شنبه, ۲۶ خرداد ۱۳۹۷، ۰۳:۳۹ ق.ظ

بسم الله


تاحالا نمیدونم چند بار شده که تصمیم گرفتم توییتر و اینستا و تلگرام رو بذارم کنار.تقریبا هر دو هفته یه بار توییترم رو پاک میکنم،اینستا رو غیر فعال و تلگرام رو به خودم قول میدم کمتر سر بزنم.بعد این قضیه ها سه چهار روز کلنجار پیش میاد.اینکه ببین چه قدر الان دوران خوبیه و این حرفا رو به خودم میگم ولی بازم فضولیم گل میکنه.حس میکنم اونجاها یه خبرایی هست و من ازش بی خبرم و این یعنی از دست دادن کل معنای زندگی!برمیگردم و باز میبینم خبری نیست که نیست.خب من کلا آدم اجتماعی بودم نسبتا.ولی الان یکم تنها شدم.به خاطر سنم شاید یا هر دلیل دیگه ای.برای جبرانش میام این شبکه ها ولی اینجا تنهایی محضه.ارزش هر آدمی و حرفاش اندازه یه اسکرول 5 ثانیه ایِ و واقعا کسی به حال کسی اهمیت نمیده.ولی همه حرفای دلشون رو همونجا میزنن.من به خودم میگم خب پس من حرفامو به کی باید بگم؟نمیدونم.فقط دارم سعی میکنم شبکه های اجتماعیم رو عوض کنم.به سمت گود ریدز یا هر چیزِ دیگه ای که خوب باشه!شما چیزی میشناسید؟

فهرست مردگان

شنبه, ۱۲ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۵۲ ق.ظ

بسم الله

امشب رفتیم تیاتر فهرست مردگان.هیچی نفهمیدم تقریبا و فقط از پرفورمنس لذت بردم.راستی چه قدر دنیاها فرق دارد.من عاشق این دنیا بودم و الان در یک دنیای دیگر دارم زندگی میکنم که شاید رویای کس دیگری باشد.

راستی وقتی بمیرم صدای من چه میشود؟خنده هایم که هر لحظه در افق دور میشوند تا کی باقی میمانند؟صدای فریادم تا کجا رسیده است؟راستی به کجا میرود همه ی این ها؟من اگر جای دنیا بودم صدای خودم را تا کی نگه میداشتم؟شاید حرف هایم به هیچ دردی نمیخورند.شاید باید همه ی آن ها را بریزم دور و جایی که هیچ کس از آن جا رد نمیشود.