رامسر ساعت دو و چهل دقیقه شب.روی نیمکت نشسته ام.باران ریزی دوباره شروع شده و کم کم انگار میخواهد تند تر بشود.منتظرم فرازم تا بیاد و بریم به مقصد های ناشناخته مان.مقصدی که انتخاب نکردیم و منتظرم ببینیم چه میشود.یکهو ترسیدم.تنها هستم و ساعت نزدیک سه شب است و در خیابان روی نیمکت نشسته ام و لپ تاپم را روی میز گذاشته ام و دارم تایپ میکنم.صدای پایی شنیدم و برگشتم دیدم سگی است سفید رنگ.از چه چیزهایی که نمیترسم.صدای خروس و پرنده ای روی درخت هم الان شروع شد.آدم مگر میشود این هوا و صدا را بشنود و باز هم دلش بخواهد برگردد زیر آن سقف های بی قواره و زشت.صدای آب هم آمد.در این سکوت همه چیز ترسناک به نظر میرسد.میخواهم بیشتر بنویسم.بنویسم بنویسم.اما باید از چه بنویسم؟از ترس هایم؟مگر آدم گنده هم میترسد؟آره میترسد.از تنهایی میترسد.من از تنهایی میترسم.همیشه میگویم میخواهم تنها باشم اما همیشه انتظار کسی را دارم و یا میدانم جایی دارم که بروم.راستی تنهایی واقعی کجاست؟این که شاید دلت نخواهد هیچ کس منتظرت باشد.الان شاید در همین جا هستم.دلم نمیخواهد کسی منتظرم باشد یا دلتنگم شود.دلم میخواهد برای خودم باشم.ولی تا کی میتوانم دوام بیاورم؟بعدش چه میشود؟آدم ها تا چند روز منتظر تو میمانند؟راستی زیر چرخ های زمان از یک مورچه بزرگ تر هستیم؟

در کوهنوردی وقتی در میانه ی راه به مشکل میخوری باید کوله ات را سبک کنی.همیشه انتخاب اینکه چه چیزی را باید رها کنی مشکل است.معادله ای است که باید حساب کنی هر چیزی به زحمتش می ارزد یا نه.گاهی حس میکنم من به زحمتش برای کسی نمیارزم.شاید به درد بخور باشم و حتی به کار بیایم ولی معمولا خیلی سنگین تر از آنکه به کار می آیم زحمت ایجاد میکنم.برای همین است که احساس میکنم از یه جایی به بعد شاید اضافی شده ام.

راستی این شهر چه آرامشی دارد.اگر همین ساعت در زنجان در پارک نشسته بودم هزار بار بیشتر میترسیدم یا مزاحمم میشدن یا هر چیز دیگه.انگار خدا آرامش را به مردمِ اینجا هدیه داده است.همین چند دقیقه پیش یک آقای شاید پنجاه ساله پیاده از کنارم گذشت و خدا قوتی به او گفتم تا احساس نگرانی نکند.

امروز عصر از زنجان تنها راه افتادم و رفتم رشت پیش محمد امین(دوست تینا)و دو ساعت در خوابگاه آن ها خوابیدم و راهی شدم.لاهیجان و الان هم رامسر.به کجا؟نمیدانم.هوا خوب است و چیز دیگری مهم نیست.

عشق برای زندگی کافیست.