بویِ خوشِِِِ زندگی

طبقه بندی موضوعی

رامسر

پنجشنبه, ۱۰ اسفند ۱۳۹۶، ۰۱:۲۳ ق.ظ

رامسر ساعت دو و چهل دقیقه شب.روی نیمکت نشسته ام.باران ریزی دوباره شروع شده و کم کم انگار میخواهد تند تر بشود.منتظرم فرازم تا بیاد و بریم به مقصد های ناشناخته مان.مقصدی که انتخاب نکردیم و منتظرم ببینیم چه میشود.یکهو ترسیدم.تنها هستم و ساعت نزدیک سه شب است و در خیابان روی نیمکت نشسته ام و لپ تاپم را روی میز گذاشته ام و دارم تایپ میکنم.صدای پایی شنیدم و برگشتم دیدم سگی است سفید رنگ.از چه چیزهایی که نمیترسم.صدای خروس و پرنده ای روی درخت هم الان شروع شد.آدم مگر میشود این هوا و صدا را بشنود و باز هم دلش بخواهد برگردد زیر آن سقف های بی قواره و زشت.صدای آب هم آمد.در این سکوت همه چیز ترسناک به نظر میرسد.میخواهم بیشتر بنویسم.بنویسم بنویسم.اما باید از چه بنویسم؟از ترس هایم؟مگر آدم گنده هم میترسد؟آره میترسد.از تنهایی میترسد.من از تنهایی میترسم.همیشه میگویم میخواهم تنها باشم اما همیشه انتظار کسی را دارم و یا میدانم جایی دارم که بروم.راستی تنهایی واقعی کجاست؟این که شاید دلت نخواهد هیچ کس منتظرت باشد.الان شاید در همین جا هستم.دلم نمیخواهد کسی منتظرم باشد یا دلتنگم شود.دلم میخواهد برای خودم باشم.ولی تا کی میتوانم دوام بیاورم؟بعدش چه میشود؟آدم ها تا چند روز منتظر تو میمانند؟راستی زیر چرخ های زمان از یک مورچه بزرگ تر هستیم؟

در کوهنوردی وقتی در میانه ی راه به مشکل میخوری باید کوله ات را سبک کنی.همیشه انتخاب اینکه چه چیزی را باید رها کنی مشکل است.معادله ای است که باید حساب کنی هر چیزی به زحمتش می ارزد یا نه.گاهی حس میکنم من به زحمتش برای کسی نمیارزم.شاید به درد بخور باشم و حتی به کار بیایم ولی معمولا خیلی سنگین تر از آنکه به کار می آیم زحمت ایجاد میکنم.برای همین است که احساس میکنم از یه جایی به بعد شاید اضافی شده ام.

راستی این شهر چه آرامشی دارد.اگر همین ساعت در زنجان در پارک نشسته بودم هزار بار بیشتر میترسیدم یا مزاحمم میشدن یا هر چیز دیگه.انگار خدا آرامش را به مردمِ اینجا هدیه داده است.همین چند دقیقه پیش یک آقای شاید پنجاه ساله پیاده از کنارم گذشت و خدا قوتی به او گفتم تا احساس نگرانی نکند.

امروز عصر از زنجان تنها راه افتادم و رفتم رشت پیش محمد امین(دوست تینا)و دو ساعت در خوابگاه آن ها خوابیدم و راهی شدم.لاهیجان و الان هم رامسر.به کجا؟نمیدانم.هوا خوب است و چیز دیگری مهم نیست.

عشق برای زندگی کافیست.


  • هادی

نظرات  (۱)

  • فعلا هیچکس!
  • من بیشتر نوشته هاتون رو خوندم.اثری از خودم بر جا نگذاشتم.
    اما با خوندن این یکی اونقدر حس خوبی پیدا کردم که بنظرم ابراز وجود و تشکر نکردن کار بی ادبانه ای بود.
    ممنونم بابت این حس خوبی که ناخواسته به من هدیه دادید.
    پ.ن:کنکور دارم و در جست و جوی معنی ام!
    ولی الآن از خودم میپرسم عشق برای زندگی کافی نیست؟!
    شاید باشه شاید هم نه.شاید بتونه به من کمک کنه بفهمم واقعا چی میخوام.فکر میکردم میخوام پزشک بشم،به این نتیجه هم نرسیدم که نمیخوام پزشک بشم اما نمیدونم پزشک شدن چیزی هست که من میخوام یا نه.میدونم دارم وقتم رو تلف میکنم؛اما باید بفهمم واقعا چی میخوام.

    پاسخ:
    سلام.خواهش میکنم :)
    نمیدونم چی باید بگم چون خب من الان با فکر اون موقع زندگی نمیکنم و شاید در جای تو هم بودم اون موقع فکرای دیگه ای میکردم.ولی معنی قطغا در درونت شکل میگیره نه تو دانشگاه یا هر جای دیگه.چه آدم هایی که هر روز میبینم همین جا و بی هیچ معنی ای روز رو شب میکنند و تموم میشن وسط این ادعاهای نا تمومشون...عشق شاید کافی نباشه ولی اگر عشق رو از زندگی بگیریم قطعا یه چیزی کمه.من همین الانشم نمیدونم بخوام طبابت بکنم یا نه ولی شاید حرف اصلی زندگی این نباشه.وقتتو تلف نمیکنی.که میگه راه بادیه رفتن به از نشستن باطل... شاید آدم هیچ وقت نفهمه دقیقا چی میخواد چون تو هر سنی چیزای مختلف میخواد.ولی همین تلاشِ که به زندگی معنی میده.اگه میخوای لذت شنا رو بچشی باید تحمل خیس شدن داشته باشی.کنکور دورانیِ که نیاز به تمرکز شدید تری داره ولی آدم هیچ وقت اون قدر فکرش آزاد نمیشه بشینه به معنی همه چی فکر کنه.برا همین اگر میتونی کم کم درساتو جلو ببر و به نتیجش خیلی فکر نکن.بدون که اگه پزشک نشی فاجعه ای نشده و اگر هم بشی معجزه.همه چی اون توئه.توی فکرت.موفق باشی اگر کمکی خواستی در حد توانم میکنم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی